دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
دود دل ما نشان سوداست دلاوآندود که از دل است، پیداست دلا
دیدم در خواب ساقیِ زیبا رابر دست گرفته ساغرِ صهبا را
زنهار دلا به خود مده ره غم رامگزین به جهان صحبت نامحرم را
تنبور چو تن تن برآرد به نوازنجیر در آن شود دل بیسر و پا
عاشق شب خلوت از پی پی گم رابسیار بود که کژ نهد انجم را
عاشق همه سال مست و رسوا بادادیوانه و شوریده و شیدا بادا
عشق تو بکشت ترکی و تازی رامن بندهٔ آن شهید و آن غازی را
عشقست طریق و راه پیغمبر ماما زادهٔ عشق و عشق شد مادر ما
عمریست ندیدهایم گلزار تراوان نرگس پرخمار خمار ترا
غم خود که بود که یاد آریم او رادر دل چه که بر خاک نگاریم او را
گر بوی نمیبری در این کوی میاور جامه نمیکنی در این جوی میا
گر جان داری بیا و جان باز آنجاآن جای که بودهای ز آغاز آنجا
گر در طلب خودی ز خود بیرونآجو را بگذار و جانب جیحون آ
گر عمر بشد عمر دگر داد خداگر عمر فنا نماند نک عمر بقا
گر من میرم مرا بیارید شمامرده بنگار من سپارید شما
کوتاه کند زمانه این دمدمه راوز هم بدرد گرگ فنا این رمه را
گویم که کیست روحافراز مراآنکس که بداد جان ز آغاز مرا
گه میگفتم که من امیرم خود راگه نالهکنان که من اسیرم خود را
لاحول ولا دور کند آن غم راگر دیو رسد جان بنی آدم را
ما أطیَبَ ما ألَذَّ ما أحلاناکُنّا مُهَجاً و لَم نَکُن أبْداناً
من تجربه کردم صنم خوشخو راسیلاب سیه تیره نکرد آنجو را
من ذره و خورشید لقایی تو مرابیمار غمم عین دوایی تو مرا
منصور بدآن خواجه که در راه خدااز پنبهٔ تن جامهٔ جان کرد جدا
مولای اناالتائب مما سلفاهل تقبل عذر عاشق قد تلفا