دفتر شعر
۱۳۹ شعر در این دفتر
او شنیده بود از دور این خبرکه اسیر پیرزن گشت آن پسر
ای برادر دانک شهزاده تویدر جهان کهنه زاده از نوی
همچنان کن زاهد اندر سال قحطبود او خندان و گریان جمله رهط
کل عالم صورت عقل کل استکوست بابای هر آنکه اهل قل است
همچو پوران عزیر اندر گذرآمده پرسان ز احوال پدر
همچو پیغامبر ز گفتن وز نثارتوبه آرم روز من هفتاد بار
پیشبینی این خرد تا گور بودوآن صاحب دل به نفخ صور بود
پس برو خاموش باش از انقیادزیر ظل امر شیخ و اوستاد
اشتری را دید روزی استریچونک با او جمع شد در آخری
گفت استر راست گفتی ای شتراین بگفت و چشم کرد از اشک پر
من شنیدم که در آمد قبطییاز عطش اندر وثاق سبطیی
گفت قبطی تو دعایی کن که مناز سیاهی دل ندارم آن دهن
آن زنی میخواست تا با مول خودبر زند در پیش شوی گول خود
کآمدش پیغامْ از وحی مهمکه کژی بگذار اکنون فَاْسْتَقِم
آمده اول به اقلیم جمادوز جمادی در نباتی اوفتاد
این سخن پایان ندارد موسیاهین رها کن آن خران را در گیا
رفت ذوالقرنین سوی کوه قافدید او را کز زمرد بود صاف
مورکی بر کاغذی دید او قلمگفت با مور دگر این راز هم
مصطفی میگفت پیش جبرئیلکه چنانک صورت تست ای خلیل