دفتر شعر
۱۳۹ شعر در این دفتر
گفت موسی که اولین آن چهارصحتی باشد تنت را پایدار
خانه بر کن کز عقیق این یمنصد هزاران خانه شاید ساختن
دیدم اندر خانه من نقش و نگاربودم اندر عشق خانه بیقرار
چونک با کودک سر و کارم فتادهم زبان کودکان باید گشاد
احمد آخر زمان را انتقالدر ربیع اول آید بی جدال
باز گفت او این سخن با ایسیهگفت جان افشان برین ای دلسیه
باز اسپیدی به کمپیری دهیاو ببرد ناخنش بهر بهی
یک زنی آمد به پیش مرتضیگفت شد بر ناودان طفلی مرا
گفت با هامان چون تنهااش بدیدجست هامان و گریبان را درید
دوست از دشمن همی نشناخت اونرد را کورانه کژ میباخت او
گفت موسی لطف بنمودیم و جودخود خداوندیت را روزی نبود
آن امیران عرب گرد آمدندنزد پیغامبر منازع میشدند
هر کجا خواهد خدا دوزخ کنداوج را بر مرغ دام و فخ کند
دی یکی میگفت عالم حادثستفانیست این چرخ و حقش وارثست
هیچ نقاشی نگارد زین نقشبی امید نفع بهر عین نقش
گفت موسی را به وحی دل خداکای گزیده دوست میدارم ترا
پادشاهی بر ندیمی خشم کردخواست تا از وی برآرد دود و گرد
من خلیل وقتم و او جبرئیلمن نخواهم در بلا او را دلیل
گفت موسی ای خداوند حسابنقش کردی باز چون کردی خراب
جوهر صدقت خفی شد در دروغهمچو طعم روغن اندر طعم دوغ
هست بازیهای آن شیر علممخبری از بادهای مکتتم
پادشاهی داشت یک برنا پسرباطن و ظاهر مزین از هنر
پس عروسی خواست باید بهر اوتا نماید زین تزوج نسل رو
مادر شهزاده گفت از نقص عقلشرط کفویت بود در عقل نقل