دفتر شعر
۱۳۹ شعر در این دفتر
همچنان آمد که او فرموده بودبوالحَسن از مردمان آن را شنود
نامهٔ دیگر نوشت آن بدگمانپر ز تشنیع و نفیر و پر فغان
مشورت میکرد شخصی با کسیکز تردد وا رهد وز محبسی
یک سریه میفرستادش رسولبهر جنگ کافر و دفع فضول
چون پیمبر سروری کرد از هذیلاز برای لشکر منصور خیل
در حضور مصطفای قندخوچون ز حد برد آن عرب از گفت و گو
با مریدان آن فقیر محتشمبایزید آمد که نک یزدان منم
پرتو مستی بیحد نبیچون بزد هم مست و خوش گشت آن غبی
حکم اغلب راست چون غالب بدندتیغ را از دست رهزن بستدند
عاقل آن باشد که او با مشعلهستاو دلیل و پیشوای قافلهست
قصهٔ آن آبگیرست ای عنودکه درو سه ماهی اشگرف بود
در وضو هر عضو را وردی جداآمدست اندر خبر بهر دعا
آن یکی در وقت استنجا بگفتکه مرا با بوی جنت دار جفت
آن یکی مرغی گرفت از مکر و داممرغ او را گفت ای خواجهٔ همام
گفت ماهی دگر وقت بلاچونک ماند از سایهٔ عاقل جدا
عقل میگفتش حماقت با توستبا حماقت عقل را آید شکست
عقل ضد شهوتست ای پهلوانآنک شهوت میتند عقلش مخوان
آن یکی آمد زمین را میشکافتابلهی فریاد کرد و بر نتافت
چنبرهٔ دید جهان ادراک تستپردهٔ پاکان حس ناپاک تست
حمله بردند اسپه جسمانیانجانب قلعه و دز روحانیان
پس چو آهن گرچه تیرههیکلیصیقلی کن صیقلی کن صیقلی
ز آهن تیره بقدرت مینمودواقعاتی که در آخر خواست بود
هین مکن زین پس فراگیر احترازکه ز بخشایش در توبهست باز
هین ز من بپذیر یک چیز و بیارپس ز من بستان عوض آن را چهار