دفتر شعر
۱۳۹ شعر در این دفتر
هر صباحی چون سلیمان آمدیخاضع اندر مسجد اقصی شدی
کندن گوری که کمتر پیشه بودکی ز فکر و حیله و اندیشه بود
صوفیی در باغ از بهر گشادصوفیانه روی بر زانو نهاد
پس سلیمان دید اندر گوشهاینوگیاهی رسته همچون خوشهای
بَدگُهَر را عِلم و فَن آموختَندادنِ تیغی به دَستِ راهزَن
خواند مزمل نبی را زین سببکه برون آ از گلیم ای بوالهرب
بود شاهی بود او را بندهایمرده عقلی بود و شهوتزندهای
در حدیث آمد که یزدان مجیدخلق عالم را سه گونه آفرید
زانک استعداد تبدیل و نبردبودش از پستی و آن را فوت کرد
همچو مجنوناند و چون ناقهش یقینمیکشد آن پیش و این واپس به کین
قصه کوته کن برای آن غلامکه سوی شه بر نوشتست او پیام
یک فقیهی ژندهها در چیده بوددر عمامهٔ خویش در پیچیده بود
گفت بنمودم دغل لیکن ترااز نصیحت باز گفتم ماجرا
زانک هر کره پی مادر رودتا بدان جنسیتش پیدا شود
گفت موسی سحر هم حیرانکنیستچون کنم کین خلق را تمییز نیست
بو مسیلم گفت خود من احمدمدین احمد را به فن برهم زدم
رفت پیش از نامه پیش مطبخیکای بخیل از مطبخ شاه سخی
آن یکی با دلق آمد از عراقباز پرسیدند یاران از فراق
این طبیبان بدن دانشورندبر سقام تو ز تو واقفترند
آن شنیدی داستان بایزیدکه ز حال بوالحسن پیشین چه دید
گفت زین سو بوی یاری میرسدکاندرین ده شهریاری میرسد
صوفیی از فقر چون در غم شودعین فقرش دایه و مطعم شود
این بیابان خود ندارد پا و سربیجواب نامه خستهست آن پسر
باد بر تخت سلیمان رفت کژپس سلیمان گفت بادا کژ مغژ