دفتر شعر
۱۲۱ شعر در این دفتر
خداوندا درِ توفیق بگشاینظامی را رهِ تحقیق بنمای
به نام آنکه هستی نام ازو یافتفلک جنبش، زمین آرام ازو یافت
خبر داری که سیاحان افلاکچرا گردند گِرد مرکزِ خاک
خدایا چون گِلِ ما را سرشتیوثیقتنامهای بر ما نوشتی
محمد کآفرینش هست خاکشهزاران آفرین بر جان پاکش
چو طالع، موکبِ دولت روان کردسعادت، روی در روی جهان کرد
چو سلطان جوان، شاه جوانبختکه برخوردار باد از تاج و از تخت
به فرخفالی و فیروزمندیسخن را دادم از دولت بلندی
زهی دارنده اورنگ شاهیحوالتگاه تایید الهی
سبک باش ای نسیم صبح گاهیتفضل کن بدان فرصت که خواهی
مرا چون هاتف دل دید دمسازبر آورد از رواق همّت آواز
مرا کـَز عشق بِه ناید شعاریمبادا تا زیم جز عشق کاری
در آن مدت که من در بسته بودمسخن با آسمان پیوسته بودم
چنین گفت آن سخنگوی کهنزادکه بودش داستانهای کهن، یاد
قضا را از قضا یک روز شادانبه صحرا رفت خسرو، بامدادان
چو خسرو دید کآن خواری بر او رفتبه کار خویشتن لَختی فرو رفت
چو آمد زلف شب در عطر ساییبه تاریکی فرو شد روشنایی
ندیمی خاص بودش نام «شاپور»جهان گشته ز مغرب تا لهاوُر
زمین بوسید شاپور سخندانکه دایم باد خسرو شاد و خندان
چو مشگینجعدِ شب را شانه کردندچراغ روز را پروانه کردند
چو بر زد بامدادن بور گلرنگغبار آتشین از نعل بر سنگ
شباهنگام کاین عنقای فرتوتشکم پر کرد ازین یک دانه یاقوت
برآمد ناگه آن مرغ فسونسازبه آیین مغان بنمود پرواز
چو برزد بامدادان خازن چینبه دُرج گوهرین بر قفل زرین