دفتر شعر
۱۲۱ شعر در این دفتر
سخنگوینده، پیرِ پارسیخوانچنین گفت از ملوک پارسیدان
فلک چون کار سازیها نمایدنخست از پرده بازیها نماید
چو شیرین در مداین مهد بگشادز شیرینلب طبقها شهد بگشاد
چو خسرو دور شد زآن چشمهٔ آبز چشم آبریزش دور شد خواب
یکی شب از شب نوروز خوشترچه شب کز روز عید اندوهکشتر
خوشا مُلکا که مُلک زندگانی استبها روزا که آن روز جوانی است
نشسته شاه روزی نیمهشیاربه امّیدی که گردد بخت بیدار
چو شد معلوم کز حکم الهیبه هرمزبر تبه شد پادشاهی
چو شیرین را ز قصر آورد شاپورملک را یافت از میعادگه دور
کلید فتح را دندان پدید استکه رای آهنین زرینکلید است
چنین گوید جهاندیده سخنگویکه چون میشد در آن صحرا جهانجوی
چو دهقان دانه در گِل پاک ریزدز گِل گر دانه خیزد، پاک خیزد
چو پیر سبزپوش آسمانیز سبزه برکشد بیخ جوانی
ملک عزم تماشا کرد روزینظرگاهش چو شیرین دلفروزی
فروزنده شبی روشنتر از روزجهان روشن به مهتاب شبافروز
فرنگیس اولین مرکب روان کردکه دولت در زمین گنجی نهان کرد
شبی از جمله شبهای بهاریسعادت رخ نمود و بخت یاری
ملک را گرم کرد آن آتش تیزچنانک از خشم شد بر پشت شبدیز
چو روزی چند شاه آنجا طرب کردبه یاری خواستن لشگر طلب کرد
چو سر بر کرد ماه از برج ماهیمه پرویز شد در برج شاهی
چنین در دفتر آورد آن سخنسنجکه برد از اوستادی در سخن رنج
مهینبانو دلش دادی شب و روزبدان تا نشکند ماهِ دلافروز
چون بر شیرین مقرر گشت شاهیفروغ مُلک بر مه شد ز ماهی
چو شاهنشاه صبح آمد بر اورنگسپاه روم زد بر لشگر زنگ