دفتر شعر
۱۲۱ شعر در این دفتر
دگر ره گفت کای دریای دُربارچو دُر صافی و چون دریا عجبکار
دگر باره شهِ بیداربختشسؤالی زیرکانه کرد سختش
دگر ره گفت اگر جان هست حاصلنه نقش کالبدها هست باطل؟
دگر ره گفت «بعد از زندگانیبه یاد آرم حدیث این جهانی؟»
دگر ره گفت کز دور فلک خیززمین را با هوا شرحی برانگیز
دگر باره بگفتش کای خردمندطبیبانه در آموزم یکی پند
دگر ره باز پرسیدش که جانهاچگونه بر پرند از آشیانها
یکی گفتا بدان مانَد که در خوابدر اندازد کسی خود را به غرقاب
دوم موبد به قصری کرد مانندکه بر گردون کشد گیتی خداوند
سوم موبد چنان زد داستانیکه با گرگی گله رانَد شُبانی
چهارم مرد موبد گفت کاین رازبه شخصی مانَد اندر حجله ناز
سخن چون شد به معصومان حوالتملک پرسیدش از تاج رسالت
بزرگ امید چون گلبرگ بشکفتچهل قصه به چل نکته فروگفت
دلا از روشنی شمعی برافروزز شمع آتش پرستیدن بیاموز
چو خسرو تخته حکمت در آموختبه آزادی جهان را تخته بر دوخت
شبی تاریک نور از ماه بردهفلک را غولوار از راه برده
چو صبح از خواب نوشین سر برآوردهلاک جان شیرین بر سر آورد
تو کز عبرت بدین افسانه مانیچه پنداری مگر افسانه خوانی
ببین ای هفت ساله قرهالعینمقام خویشتن در قاب قوسین
چنین گفت آن سخنپرداز شبخیزکزان آمد خلل در کار پرویز
خداوندی که خلاقالوجود استوجودش تا ابد فیاض جود است
شبی رخ تافته زین دیر فانیبه خلوت در سرای ام هانی
نظامی هان و هان تا زنده باشیچنان خواهم چنان کهافکنده باشی
چو داد اندیشهٔ جادو دماغمز چشم افسای این لعبت فراغم