دفتر شعر
۹۶۱ شعر در این دفتر
فیض نور خداست در دل مااز دل ماست نور منزل ما
عشق گسترده است خوانی بهر خاصان خدامیزند هر دم صلائی سارعوا نحواللقا
هشدار که هر ذره حسابست در اینجادیوان حسابست و کتابست در اینجا
هر دمم نیشی ز خویشی میرسد با آشناعمر شد در آشنائیها و خویشی ها هبا
علم رسمی از کجا عرفان کجادانش فکری کجا وجدان کجا
هشدار که دیوان حسابست در اینجابا ماش خطابست و عتابست در اینجا
میتوان برداشت دل از خویش و شد از جان جدالیک مشکل میتوان شد از بر یاران جدا
زخود سری بدرآرم چه خوش بود بخدازپوست مغز برآرم چه خوش بود بخدا
زمهر اولیاء الله شانی کرده ام پیدابرای خویش عیشی جاودانی کرده ام پیدا
از عمر بسی نماند ما رادر سر هوسی نماند ما را
از دل که برد آرام حسن بتان خدا راترسم دهد به غارت رندی صلاح ما را
وصف تو چه میکنم نگاراآن وصف بود ثنا خدا را
یارا یارا ترا چه یاراتا دل بربایی اذکیا را
اگر فضل خدای ما به جنبش جا دهد ما رابه عشق او دهیم از جان و دل فردوس اعلی را
شود شود که شود چشم من مقام تراشود شود که بینم صباح و شام ترا
درآ در عالم معنی نظر کن سوی این صحراکه گل گل بشکفا دل گل خود روی این صحرا
بهل ذکر چشمان خونریز رابمان فکر زلف دل آویزرا
بده ساقی آن جام لبریز رابده بادهٔ عشرت انگیز را
از دو عالم دردت ای دلدار بس باشد مراکافر عشقم اگر غیر تو کس باشد مرا
از جمال مصطفی روئی بیاد آمد مراوز دم و یس القرن بوئی بیاد آمد مرا
وصل با دلدار میباید مرافصل از اغیار می باید مرا
آنچه را از بهر من او خواست، آن آید مراخواستش از راز پنهان، ناگهان آید مرا
یک نفس بی یاد جانان برنمیآید مراساعتی بی شور و مستی سرنمیآید مرا
آفتاب وصل جانان برنمیآید مراوین شب تاریک هجران سرنمیآید مرا