دفتر شعر
۹۶۱ شعر در این دفتر
ای که در این خاکدان جان و جهانی مراچون بروم زین سرا باغ و جنانی مرا
ترا سزاست خدایی نه جسم را و نه جان راتو را سزد که خودآیی نه جسم را و نه جان را
اگر خرند زعشاق جان سوخته راروان بدوست برم این روان سوخته را
بنواز دل شکستهای رارحمی بنمای خستهای را
تجلی چون کند دلبر کنم شکران تجلی راتسلی چون دهد ازخود نخواهم آن تسلی را
هر که آگه شد از فسانهٔ ماعاقبت پی برد بخانهٔ ما
ای زتو خرّم دل آباد ماوز تو غمگین خاطر ناشاد ما
اشکهای گرم ما و آههای سرد ماکس نداند کز کجا آید مگر هم درد ما
بویی ز گلشنی است بهدل خارخار ماباید که بشکفد گلی آخر ز خار ما
دارد شرف بر انجم و افلاک خاک ماآئینهٔ خدای نما جان پاک ما
غم زخوی خویش داردخاطر غمناک مانم زجوی خویش دارد دیده نمناک ما
بالارویام بس که زاندازه گذشتهدر عالم دل در چه شمارست دل ما
بررهگذر نفحهٔ یار است دل ماخرّم تر از ایام بهار است دل ما
یا رب بریز شهد عبادت بکام ماما را زما مگیر بوقت قیام ما
یا رب تهی مکن زمی عشق جام مااز معرفت بریز شرابی بکام ما
آسمان را یکسر پرشور میدانیم ماوز شراب لم یزل محمور میدانیم ما
جمال تست بروز آفتاب روزن ماخیال تست بشبها چراغ مسکن ما
ای دوای درد بیدرمان ماوی شفای علت نقصان ما
ای فدای عشق تو ایمان ماوی هلاک عفو تو عصیان ما
ای در هوای وصل تو گسترده جانها بالهاتو در دل ما بودهای در جستجو ما سالها
هان رستخیز جان رسید شد در بدن زلزالهاافکند تن اثقالها بگشود جان را بالها
لذات نماند و المهاشادی گذرد چو برق و غمها
ای کوی تو برتر از مکانهاوی گم شده در رهت نشانها
ای لال ز وصف تو زبانهاکوته ز ثنای تو بیانها