دفتر شعر
۹۶۱ شعر در این دفتر
تو و آرام و پخته کاریهامن و خامی و بیقراریها
پژمرده شد دل ز آلودگیهاکاری نکردم ز افسردگیها
نکردیم کاری درین بندگیهاندیدیم خیری از این زندگیها
این چه چشمست و چه ابرو و چه لباین چه قدست و چه رفتار عجب
براوج خوبی دیدم مهی شبگفتم زمهرش در تاب و در تب
آنکه را هستی همیشه در طلبدر تو پنهان است از خود می طلب
در وصل تو میزنند احبابافتتح یا مفتح الابواب
در وصل تو میزنند احبابتاب هجران نماندشان بشتاب
گفتمش دل بر آتش تو کبابگفت جانها زماست در تب و تاب
ای که چون عمر میروی بشتابخستگانرا به غمزهٔ دریاب
زان دو چشمم مدام مست و خرابمیکشم لحظه لحظه جام شراب
گرنکندی بسته ماند اینجا دلتتو بمانی بیدل آنجا در عذاب
در محافل شعر میخوانم گهی با آب و تابگاه بهر خویش خوانم بی لب از روی کتاب
عشق پرداز ما مرا دریابای بلای خدا مرا دریاب
بیمار زارم دریاب دریابجز تو ندارم دریاب دریاب
شبی رو بحق آر ای جان مخسببنال از غم درد پنهان مخسب
بده پیمانه سرشار امشبمرا بستان زمن ای یار امشب
سالک راه حق بیا همت از اولیا طلبهمت خود بلند کن سوی حق ارتقا طلب
بیمار زارم انت الطبیبدرد تو دارم انت الحبیب
تن خاک راه دوست کنم حسبی الحبیبجان نیز در رهش فکنم حسبی الحبیب
گنج ابدی پیروی حق و عبادتمفتاح در خیر نمازی بجماعت
دلم گرفت ازین خاکدان پر وحشتره بهشت کدامست و منزل راحت
گرانی از بدرون آید از در جنتبرون روم زدر دیگر ای فلان همت
قد تجلی جماله جلواتو تبدی جلاله سطوات