دفتر شعر
۹۶۱ شعر در این دفتر
از نکاه نیم مستت العیاذوز بلای زلف شستت العیاذ
از بلای چشم مستت العیاذالعیاذ از هر چه هستت العیاذ
مراست دیدن روی تو بینقاب لذیذچنانکه تشنهٔ دو روزه است آب لذیذ
زاهد گر ترا ریاست لذیذمن دلداده را هواست لذیذ
به دل کاشتم مهر آن طفل جاهل ز راه نظربه جز طفل اشکم نشد هیچ حاصل ازین رهگذر
از پای تا سر چشم شو حسن و جمالش را نگرور ره نیایی سوی او بنشین جمالش را نگر
بهر جا راه گم کردم بر آوردم ز کویت سربهر دلبر که دادم دل تو بودی حسن آن دلبر
گشتم به بحر و بر پی یار بی سیرتا پای سعی آبله شد ماندم از سفر
ای بهار جان و ای جان بهارز ابر رحمت جان ما را تازه دار
آمدم کآتش زنم در بیخ جبر و اختیارتا بسوزد شرک و گردد نور توحید آشکار
شهر یارم آرزو شد در دیار در دیاردر دیارم برد آخر تا دیار شهریار
بکوش ساقی از آن باده ساغری دست آرکه بوی ان کند ارواح مست را هشیار
فروغ نور جمال تو در دل بیدارز دود ز آینه کون ظلمت اغیار
ساقی قدحی بیار سرشارتا هر دو کشیم می بیکبار
ما را پیوسته بسته بر کاردارد با ما عنایتی یار
شب همه شب زاری بر در پروردگارروز چو شد یاری خسته دلان فکار
اهل الدیار اهل الدیار هل جامع العشق القراربا عشق کی گنجد قرار ناصح برو شرمی بدار
با عشق کی گنجد قرار ناصح برو شرمی بداربا پند عاشق را چکار ناصح برو شرمی بدار
مرا رنجور کردی یاد میدارز خویشم دور کردی یاد میدار
ز حق جوئی نشان الله اکبرنشان کی میتوان الله اکبر
گفتی مرا که چیست ز خوبان عجیبترز ایشانست آفرینش ایشان عجیبتر
دلم تابان مهر اوست یا رب باد تابان تربصر حیران حسن اوست یا رب باد حیرانتر
ای ز تو در هر دلی نوری دگروز غمت در هر سری شوری دگر
ای در سرم از تو جوش دیگردر کشور جان خروش دیگر