دفتر شعر
۹۶۱ شعر در این دفتر
سبزهٔ خط تو دیدن چه خوش استدر بهار تو چریدن چه خوش است
سوی تو بی تاب دویدن خوش استبرقع از آن روی کشیدن خوش است
من و هزار گدا همچو من بنزد تو هیچستگدا چه پادشهان زمن بنزد تو هیچست
در غمزه مستانه ساقی چه شرابستکز نشأه آنجان جهان مست و خرابست
دمبدم دل ما را از الست پیغام استاز بلی بلی جانرا تازه تازه اسلامست
صورت انسان دگر معنی آن دیگر استصورت انسان مس و معنی انسان زرست
زغفلت تو ترا صد حجاب در پیش استصفای چهرهٔ جانرا نقاب در پیش است
ای آنکه توئی قبله ارباب کیاستچون تو نبود راهنمائی بنفاست
راز در دل شده کره محرم کجاستمردم فهمیده در عالم کجاست
خمار گشت مرا ساقیا شراب کجاستنکرد چارهٔ این درد دُرد ناب کجاست
دل که ویران اوست آباد استجان چو غمناک از او بود شاد است
جمال یار که پیوسته بیقرار خود استچه در قفا و چه در جلوه در قرار خود است
چراغ کلبه عاشق خیال دلدار استسری که عشق درونیست خانه تار است
بیابیا که دلم در هوات بیمار استبخور غمم که سراپایم از غمت زار است
ذره ذره نور حق را جلوه گاهی دیگر استیک بیک بر وحدت ذاتش گواهی دیگر است
ما را زباغ حسن تو حسرت ثمر بس استاز قلزم غم تو محبت گهر بس است
یار ما گر میل صحرا میکند صحرا خوش استمیل دریا گر کند در چشم ما دریا خوش است
دل بوفای تو نهادن خوش استجان بتمنای تو دادن خوش است
مرا زجام خیالش شراب در پیش استبهر کجا نگرم آفتاب در پیش است
منوش ساغر دنیا که درد ناب نماستدرونش خون دلست از برون شراب نماست
رازها با اهل گفتن ز اهل عرفان خوش نماستیار یکدیگر شدن از قوم و خویشان خوش نماست
بر رخ مه طلعتان زلف پریشان خوش نماستدلبری و ناز و استغنا از اینان خوش نماست
گنجیست معرفت که طلسمش نهفتن استراهش غبار شرکت ز ادراک رفتن است
عرصه لامکان سرای من استاین کهن خاکدان چه جای من است