دفتر شعر
۴۶ شعر در این دفتر
سازندهٔ ارغنون این سازاز پرده چنین برآرد آواز
شبگیر که چرخ لاجوردیآراست کبودیی به زردی
چون نور چراغ آسمانگرداز پردهٔ صبح سر به در کرد
غواص جواهر معانیکرد از لب خود شکر فشانی
فرزانه سخنسرای بغداداز سرّ سخن چنین خبر داد
دهقان فصیح پارسی زاداز حال عرب چنین کند یاد
چون دید پدر که دردمند استدر عالم عشق شهربند است
روزی ز قضا به وقت شبگیرمیرفت شکاریای به نخجیر
صاحبخبرِ فسانهپرداززین قصه خبر چنین کند باز
رخشنده شبی چو روز روشنرو تازه فلک چو سبز گلشن
روزی و چه روز؟ عالم افروزروشن همه چشمی از چنان روز
بود اول آن خجسته پرگارنام ملکی که نیستش یار
صراف سخن به لفظ چون زردر رشته چنین کشید گوهر
مادر چو ز دور در، پسر دیدالماس شکسته در جگر دید
چون شاهسوار چرخ گردانمیدان بستد ز همنبردان
لیلی نه که لعبتِ حصاریدز بانویِ قلعهٔ عماری
آیا تو کجا و ما کجاییمتو زانِ کهای و ما تراییم
دانای سخن چنین کند یادکز جملهٔ منعمان بغداد
هر نکته که بر نشان کاریستدر وی به ضرورت اختیاریست
شرط است که وقت برگریزانخونابه شود ز برگ ریزان
انگشتکشِ سخنسرایاناین قصه چنین بَرد به پایان
شاها ملکا جهان پناهایک شاه نه بل هزار شاها