دفتر شعر
۴۶ شعر در این دفتر
ای نام تو بهترین سرآغازبینام تو نامه کی کنم باز
ای شاهسوار ملک هستیسلطان خرد به چیرهدستی
در نوبت بار عام دادنباید همه شهر جام دادن
روزی به مبارکی و شادیبودم به نشاط کیقبادی
سر خیل سپاه تاجدارانسر جملهٔ جمله شهریاران
ای عالم جان و جان عالمدلخوش کن آدمی و آدم
چون گوهر سرخ صبحگاهیبنمود سپیدی از سیاهی
برجوش دلا که وقت جوش استگویای جهان چرا خموش است
ای چارده ساله قرةالعینبالغ نظر علوم کونین
ساقی به کجا که می پرستمتا ساغر می دهد به دستم
گویندهٔ داستان چنین گفتآن لحظه که دُر این سخن سفت
هر روز که صبح بردمیدییوسف رخ مشرقی رسیدی
سلطان سریر صبحخیزانسر خیل سپاه اشکریزان
چون راه دیار دوست بستندبر جوی بریده پل شکستند
مجنون چو شنید پند خویشاناز تلخی پند شد پریشان
چون رایت عشق آن جهانگیرشد چون مه لیلی آسمانگیر
چون دید پدر به حال فرزندآهی بزد و عمامه بفکند
کبکی به دهن گرفت موریمیکرد بر آن ضعیف زوری
سر دفتر آیت نکوییشاهنشه ملک خوبرویی
فهرستکش نشاط این باغبر ران سخن چنین کشد داغ
لیلی پسِ پردهٔ عماریدر پردهدری ز پردهداری
نوفل ز چنین عتاب دلکششد نرم چنانکه موم از آتش
مجنون چو شنید بوی آزرمکرد از سر کین کمیت را گرم
گنجینهگشای این خزینهسر باز کند ز گنج سینه