دفتر شعر
۳۸۷ شعر در این دفتر
دل به بوی وصل آن گُل آب و گِل را ساخت جاورنه مقصود آن گل استی گل کجا و دل کجا
امشب من و تو هر دو، مستیم، ز می امّاتو مست می حسنی، من، مست می سودا
ز شراب لعل نوشین من رند بی نوا رامددی که چشم مستت به خمار کشت ما را
به دست باد گهگاهی سلامی میرسان یاراکه از لطف تو خود آخر سلامی میرسد ما را
مگسوار از سر خوان وصال خود مران ما رانه مهمان توام آخر بخوان روزی بخوان ما را
زان پیش کاتصال بود خاک و آب راعشق تو خانه ساخته بود این خراب را
نظری نیست، به حال منت ای ماه، چرا؟سایه برداشت ز من مهر تو ناگاه چرا؟
نقش است هر ساعت ز نو، این دور لعبت باز راای لعبت ساقی! بیار، آن جام خم پرداز را
خیال نرگس مستت، ببست خوابم راکمند طره شستت، ببرد تابم را
ای که روی تو بهشت دل و جان است مراای که وصل تو مراد دل و جان است مرا
ز درد عشق، دل و دیده خون گرفت مراسپاه عشق، درون و برون گرفت مرا
ای که بر من میکشی خط و نمیخوانی مرا!بر مثال نامه، بر خود چند پیچانی مرا؟
نور چشمی و به مردم، نظری نیست تو راآفتابی و به خاکم، گذری نیست، تو را
محتسب گوید: که بشکن، ساغر و پیمانه راغالباً دیوانه می داند، من فرزانه را
اگر حُسن تو بگشاید، نقاب از چهره دعوی رابه گِل رضوان بر انداید، درِ فردوس اعلی را
یارب به آب این مژه اشکبار ماکان سرو ناز را، بنشان در کنار ما
ره، خرابات است و درد سالخورده، پیر ماکس نمیداند به غیر از پیر ما، تدبیر ما
من کیستم تا باشدم، سودای دیدار شما؟اینم نه بس کاید به من، بویی ز گلزار شما
قبله ما نیست، جز محراب ابروی شمادولت ما نیست، الا در سر کوی شما
بیگل رویت ندارد، رونقی بستان مابی حضورت، هیچ نوری نیست، در ایوان ما
نوبهار و عشق و مستی، خاصه در عهد شبابمیکند، بنیاد مستوری مستوران، خراب
چشمه چشم من از سرو قدت یابد آبرشته جان من از شمع رخت دارد تاب
چشمم از پرتو خورشید رخت، گیرد آبرویت از آتش اندیشه دل یابد تاب
جمال خود منما، جز به دیده پر آبروا مدار، تیمم به خاک، در لب آب