دفتر شعر
۳۸۷ شعر در این دفتر
غمزه سرمست ساقی، بیشرابکرد هشیاران مجلس را خراب
ای گل رخسار تو! برده ز روی گل، آبصحبت گل را رها کرده به بویت گلاب
ز باغ وصل تو یابد، ریاض رضوان، آبز تاب هجر تو دارد، شرار دوزخ، تاب
از لب لعل توام، کار به کام است، امشبدولتم بنده و اقبال، غلام است، امشب
جان نیاید در نشاط، الا که بر بوی حبیبتا گل رنگین نبالد، خوش ننالد عندلیب
خستهام ای یارو ندارم، طبیبهیچ طبیبی نبودچون حبیب
باز آمدی ای بخت همایون به سعادتچون جان گرامی، به بدن، روز اعادت
در سرم زلف تو، سودا انداختکار من زلف تو در پا انداخت
به آستین ملالم مران، که من به ارادتنهادهام سر طاعت، به آستان عبادت
خوشا! دلی که گرفتار زلف دلبند استدلی است فارغ و آزاد، کو درین بند است
مرا ز هر دو جهان، حضرت تو، مقصود استکه حضرتت به حقیقت، مقام محمود است
هرکه از خود خبری دارد، از او بیخبر استعشق جایی نبرد، پی که ز هستی اثر است
ترکم، عرب مثال، چنگ بر عذار بستمردانه، روی بست و دل عاشقان، شکست
من خراباتیم و باده پرستدر خرابات مغان، عاشق و مست
غمزه بیمار یار، از ناتوانی خوشترستقامتش را در طبیعت، اعتدالی دیگر است
دلی چو زلف تو سر تا به پای، جمله شکستز سر برآمده، در پا فتاده، رفته ز دست
گر بدین شیوه کند، چشم تو مردم را مستنتوان گفت، که در دور تو، هشیاری هست
ای دل شوریده جان، نیست شو از هر چه هستکز پی تاراج دل، عشق برآورد دست
تا بر نخیزی، از سر دنیا و هر چه هستبا یار خویشتن، نتوانی دمی، نشست
از کوی مغان، نیم شبی، ناله نی، خاستزاهد به خرابات مغان آمد و می، خواست
بیا که بی لب لعل تو، کار من، خام استز عکس روی تو، آتش فتاده در جام است
تا بدیدم حلقه زلف تو، روز من، شب استتا ببوسیدم سر کوی تو، جانم بر لب است
از بار فراق تو مرا، کار خراب استدریاب، که کار من از این بار، خراب است
عاشقان را از جمالش، روز بازار امشب استلیلة القدری که میگویند پندار امشب است