دفتر شعر
۳۸۷ شعر در این دفتر
تا به هوای تو دل، از سر جان، برنخاستاز دل بیطاقتم، بار گران ، برنخاست
شب فراق، چو زلفت اگر چه تاریک استامیدوارم از آن رو، که صبح، نزدیک است
من خیال یار دارم، گر کسی را بر دل استکز خیال او شوم، خالی، خیالی باطل است
مستی و عشق از ازل، پیشه و آیین ماستدین من این است و بس، کیست که در دین ماست
رفیقان! کاروان، امشب، روان استدل مسکین من، با کاروان است
چشم سر مست خوشت، فتنهٔ هشیاران استهر که شد مست می عشق تو، هشیار آن است
زلال جام خضر، دردی مدام من استمقیم دیر گوشه مغان، مقام من است
این چه داغی است که از عشق تو بر جان من استوین چه دردی است که سرمایه درمان من است
فراق روی تو از شرح و بسط، بیرون استزما مپرس، که حال درون دل، چون است
شب است و بادیه و دل، فتاده از راه استز چپ و راست، مخالف، ز پیش و پس، چاه است
چشم مخمور تو تا در خواب مستی خفته استاز خمار چشم مستت، عالمی، آشفته است
امشب، چراغ مجلس ما، در گرفته استدر تاب رفته و سخن، از سر گرفته است
تا در سرم، ز زلف تو، سودا فتاده استکارم ز دست رفته و در پا، فتاده است
تا زماه طلعتت، طرف نقاب، افتاده استلرزه از عکس رخت، بر آفتاب، افتاده است
روزی از رویت، مگر طرف نقاب، افتاده استدر دل خورشید و مه، زان روز تاب، افتاده است
خواب مستی کرده چشمت، در خمار افتاده استزلف مشکین تو چون من بیقرار افتاده است
نه ز احوال دل بیخبرانت، خبری استنه به سر وقت جگر سوختگانت، گذری است
بویی از خاک رهت، همره باد سحری استرنگی از حسن رخت، مایه گلبرگ طری، است
مشنو، که مرا از درت، اندیشه دوری استاندیشه اگر هست، ز هجران، نه ضروری است
بر سر کوی یقین، کعبه و بتخانه، یکی استدام زلف سیه و سبحه صد دانه، یکی است
حلقه زلف تو، سرمایه هر سودایی استغمزه مست تو، سر فتنه هر غوغایی است
باز جانم، هدف تیر کمان ابرویی استکه کمان غم عشقش، نه به هر بازویی است
جان من میرقصد از شادی، مگر یار آمدهستمیجهد چشمم همانا وقت دیدار آمدهست
در ازل، با تو مرا، شرط و قراری بودستبا سر زلف تو نیزم، سر و کاری بودست