دفتر شعر
۱۱۳ شعر در این دفتر
آمد سحری ندا ز میخانه ماکای رند خراباتی دیوانه ما
ای آنکه تو طالب خدایی به خود آاز خود بطلب کز تو جدا نیست خدا
با باد، دلم گفت که بادا بادابا یار بگو و هر چه بادا بادا
جز نقش تو در نظر نیامد ما راجز کوی تو رهگذر نیامد ما را
از عهد و وفا هیچ خبر نیست تو راجز وعده و دم هیچ دگر نیست تو را
با طبع لطیف از در لطف در آبا نفش غلیظ ز ره جور میا
گفتم که مگر به اتفاق اصحابدر موسم گل ترک کنم باده ناب
درد آمد و گرد من ز هر سو بنشستگه بر سرو چشم و گاه بر رو بنشست
اشکم ز رخ تو لاله رنگ آمده استپای دلم از دلت به سنگ آمده است
من با کمر تو در میان کردم دستپنداشتمش که در میان چیزی هست
دیدیم که این دایره بی سر و بنانگیخت بسی جور نو از دور کهن
تا با شدم این جان گرامی در تن،خواهم به غم عشق تو جان پروردن
بیماری شمع بین و آن مردن اوتب دارد و میرود عرق از تن او
یاقوت لبا، لعل بدخشانی کو؟و آن راحت روح و راح ریحانی کو؟
این ابر نگر خیمه بر افلاک زدهصد نعره شوق از دل غمناک زده
ای سایه سنبلت سمن پرورده،یاقوت تو را در عدن پرورده،
در رشته دندان تو ای غیرت مهدردی اگر از دود دلی گشت سیه
دیدم صنمی خراب و مست افتادهدر دست مغان دلربا افتاده
ای سکهای از خاک درت بر هر وجهار سیم رخ تو نیست نازکتر وجه
چون حال دل من ز غمت گشت تباهآویخت در آن زلف دل آشوب سیاه
با منعم خود برون منه پای ز راهعصیان ولی نعم گناهست گناه
ای بس که شکست و باز بستم توبهفریاد همی کند ز دستم توبه
ای دوست کجائی و کجائی که نئی؟آخر تو کرائی و کرائی که نئی؟
چون چشم سیه بناز میگردانیبر من غم دل دراز میگردانی