دفتر شعر
۱۱۳ شعر در این دفتر
در وصل نماند بیش ازین تدبیرمپیشم بنشین دمی که پیشت میرم
سرمایه دین و دل به غارت دادمسود دو جهان را به خسارت دادم
دوش آن بت شوخ دلربا گفت به چشم:با دل که نیایی بر ما، گفت: به چشم
نی دولت آنکه یار غارت بینمنی فرصت آنکه در کنارت بینم
تا کی چو گل از هوا مشوش باشیم؟چند از پی آبرو در آتش باشیم؟
من باغ ارم بر سر کویت دیدممن روز طرب در شب مویت دیدم
از دوست مرا چون نگریزد چه کنم؟هر عذر که گویم نپذیرد چه کنم؟
در مجلس تو ز گل پراکندهترموز نرگس مخمور، سرافکنده ترم
درویش، ز تن جامه صورت بر کنتا در ندهی به جامه صورت تن
دارم عجب از غنچه دل تنگ که چوناز دل رخ نازنین گل کرد برون
خواهم شبکی چنانکه تو دانی و منبزمی که در آن بزم تو وامانی و من
زیر و زبر چشم ترا بس موزوننقاش ازل سه خال زد غالیه گون
مهمان شماییم نظر با ما کنمهمانی یاران لب چون حلوا کن
شاها به خطای اسب اگر شاه ز زینگردید و جدا گشت، چه افتاد ازین؟
تا کی پی هر نگار مهوش، سلمان،گردی چو سر زلف مشوش، سلمان؟
عمری ز پی کام دل و راحت تنگشتیم و ندیدیم جز از رنج و محن
عالم همه سرنگون توانم دیدنخود را شده غرق خون توانم دیدن