دفتر شعر
۱۱۳ شعر در این دفتر
دستت چو به کارد کلک را بتراشیددانی سر انگشت تو چون بخراشید؟
دیشب که نگار دلستان میرقصیدبا او به موافقت جهان میرقصید
بر زلف تو چون باد وزیدن گیرداز هر طرفی مشک وزیدن گیرد
دل با رخ تو سر تعشق داردچون سوختگان داغ تشوش دارد
یک زخم غمت هزار مرهم ارزدخاک قدمت تاج سر جم ارزد
خواهم که مرا مدام آماده بودجام و می و شاهدی که آزاده بود
ز آن رو که هوا، بوی خوشت میگیرددی را دمی از باد هوا نگریزد
آن یار که مشک بر قمر میسایداز لعل لبش در و گهر میزاید
اسبی که مرا خواجه بر آن اسب نشاندهر کس که بدید اسب شطرنجش بخواند
ای خواجه فلان الدین که ریشت گُه بادریشت نفسی نیست ز دندان آزاد
ابر است گهربار و هوا عنبربیزعاشق ز هوا چون کند آخر پرهیز؟
از جام توام بهره خمار آمد و بسوز باغ توام نصیب خار آمد و بس
رویت که ازو گرفت نیرو آتشاز فتنه بر افروخت به هر سو آتش
دل خواستم از زلف سمن پوش تو دوشگفتا که چه دل؟ دل که؟ دل چیست؟ خموش
گل بین که دریدند همه پیرهنشکردند برهنه بر سر انجمنش
در راه بسر همی پوید شمعپروانهای از حسن تو میجوید شمع
ای داده غمت به باد جانم چون شمعتا کی ز غمت اشک فشانم چون شمع؟
از باغ جمالت آگه ار بودی گلاین راهِ پر از خار نپیمودی گل
امسال مکرر است وقت گل و ملوز غم سر و برگ گل ندارد بلبل
ای کارگزاران درت شمس و زحل،در مملکت تو سایهای میر اجل
توفیق نمیشود به زاری حاصلوز عمر عزیز است چه خواری حاصل
در باغ بهشت اگر نباشی خوشدلمیدان به یقین که خوش نیاید منزل
بیمارم و کس نمیکند درمانمخواهم که کنم ناله ولی نتوانم
شعر تو که هست قوت جان مردمآورد به ما رقعه رسان مردم