دفتر شعر
۱۱۳ شعر در این دفتر
این اشک گریز پا که خونی من استدر خون من از عین زبونی من است
گل بین که ز عندلیب بگریخته استبا دامن با قلی در آمیخته است
شاها ز تو چشم سلطنت را نور استدر سایه چتر تو جهان معمور است
چون در سر زلف تو صبا میپیچدسودای وی اندر سر ما میپیچد
خالت که بر آن عارض مهوش زدهاندیارب که چه دلگشا و دلکش زدهاند
سیمین ز نخت که جان از آن بنمایدسییبی است که دانه از میان بنماید
گل افسری از لعل و گهر میسازدزر دارد و این کار به زر میسازد
این عمر نگر چه محنت افزای آمدوین درد نگر چه پای بر جای آمد
در وصف لبت نطق زبان بسته بودپیش دهنت پسته زبان بسته بود
آن را که می و مطرب دلکش باشددر موسم گل چرا مشوش باشد
گل زر به کف و شراب در سر دارددر گوش ز بلبل غزلی تر دارد
چون قسم تو آنچه عدل قسمت فرمود،یک ذره نه کم شود نه خواهد افزود،
دی سرو به باغ سرفرازی میکردسوسن به چمن زبان درازی میکرد
زلف سیهت که بر مهت میپویددر باغ رخت سنبل و گل میبوید
هر لحظه ز من ناله نو میخیزدپیری ز تنم خرابهای انگیزد
جان در طلب رطل گران میگرددتن بر سر بازار مغان میگردد
زلف تو همه روز مشوش باشدخال تو از آن روی بر آتش باشد
ترکم که مهش به پیش زانو میزدبا شاه فلک به حسن پهلو میزد
کیرم که همیشه آب خود میریزدافتاده ز پا، وز آن نمیپرهیزد
سلمان، زر و اسب و کار و بارت بردندسرمایه روز و روزگارت بردند
ای خواجه دوای درد ما کی باشد؟وین وعده و انتظار تا کی باشد؟
از شمع جمال تو دلم تاب کشداز جام لبت خرد می ناب کشد
روزی که سمن بر لب جو بر رویدخرم دل آنکس که لب جو جوید
سوز تو جگر کباب میگردانداندوه تو دل خراب میگرداند