دفتر شعر
۳۸ شعر در این دفتر
ای جهان دیده بودِ خویش از توهیچ بودی نبوده پیش از تو
نقطه خط اولین پرگارخاتم آخر آفرینش کار
چون نگنجید در جهان تاجشتخت بر عرش بست معراجش
چون اشارت رسید پنهانیاز سرا پردهٔ سلیمانی
ای دل از این خیال سازی چندبه خیالی خیال بازی چند
آنچه او هم نو است و هم کهن استسخن است و در این سخن، سخن است
ای پسر هان و هان تورا گفتمکه تو بیدار شو که من خفتم
گوهرآمایِ گنجخانهٔ رازگنج گوهر چنین گشاید باز
رفت منذر به اتفاق پدربر چنین جستجوی بست کمر
چون خَوَرْنَق به فرّ بهرامیروضهای شد بدان دلارامی
چون سهیل جمال بهرامیاز ادیم یمن ستد خامی
روزی از روضهٔ بهشتی خویشکرد بر می روانه کشتی خویش
شاه روزی رسیده بود ز دشتدر خَوَرنَق به خرمی میگشت
چون ز بهرام گور با پدرشباز گفتند منهیان خبرش
بس کن ای جادوی سخن پیوندسخن رفته چند گویی چند؟
اول نامه بوَد نام خدایگمرهان را به فضل راهنمای
چونکه خواننده خواند نامه تمامجوش آتش برآمد از بهرام
بامدادان که صبح زرین تاجکرسی از زر نهاد و تخت از عاج
طالع تخت و پادشاهی اوفرخ آمد ز نیکخواهی او
شاه روزی شکار کرد پسنددر بیابان پست و کوه بلند
شاه بهرام روزی از سر تختبرد سوی شکار صحرا رخت
چون برآمد ز ماه تا ماهینام بهرام در شهنشاهی
روزی از طالع مبارک بخترفت بهرام گور بر سر تخت
شه به ناز و نشاط شد مشغولکز ده و گیر گشته بود ملول