دفتر شعر
۵۰ شعر در این دفتر
خرد هر کجا گنجی آرد پدیدز نام خدا سازد آنرا کلید
خدایا تویی بنده را دستگیربود بنده را از خدا ناگزیر
محمد که بیدعوی تخت و تاجز شاهان به شمشیر بستد خراج
به هر مدتی گردش روزگارز طرزی دگر خواهد آموزگار
چو فیاض دریا درآمد به موجز کام صدف در درآرد به اوج
شنیدم که بالای این سبز فرشخروسی سپیداست در زیر عرش
زهی آفتابی که از دور دستبه نور تو بینیم در هر چه هست
سر فیلسوفان یونان گروهجواهر چنین آرد از کان کوه
بساز ای مغنی ره دلپسندبر اوتار این ارغنون بلند
مغنی بیا ز اول صبح بامبزن زخمهٔ پخته بر رود خام
مُغَنّی یکی نغمه بنواز زودکز اندیشه در مغزم افتاد دود
مغنی ره باستانی بزنمغانه نوای مغانی بزن
مغنی بیار آن نوای غریبنو آیینتر از نالهٔ عندلیب
مغنی بر آهنگ خود ساز گیریکی پرده ز آهنگ خود بازگیر
مغنی سماعی برانگیز گرمسرودی برآور به آواز نرم
مغنی بیا چنگ را ساز کنبه گفتن گلو را خوشآواز کن
مغنی بدان سازِ تیمار سوزنشاط مرا یک زمان بر فروز
مغنی غنا را درآور به جوشکه در باغ، بلبل نباید خموش
مغنی بیار آن ره باستانمرا یاریی ده در این داستان
ارسطوی روشندل هوشمندثنا گفت بر تاجدار بلند
چنین راند والیس دانا سخنکه نوباد شه در جهان کهن
بلیناس دانا به زانو نشستزمین را طلسم زمین بوسه بست
چو سقراط را داد نوبت سخنرطب ریزشد خوشه نخل بن
پس آنگه که خاک زمین داد بوسچنین پاسخ آورد فرفوریوس