دفتر شعر
۵۰ شعر در این دفتر
چو قفلآزمایی به هرمس رسیدز زنجیر خایی درآمد کلید
فلاطون که بر جمله بود اوستادز دریای دل گنجِ گوهر گشاد
چو ختم سخن قرعه بر شاه زدسخن سکهٔ قدر بر ماه زد
نظامی بر این در مجنبان کلیدکه نقش ازل بسته را کس ندید
مغنی سحرگاه بر بانگ رودبه یادآور آن پهلوانی سرود
چنین بود در نامه رهنمایاز آن پس که بود آفرین خدای
دگر روز کز عطسهٔ آفتابدمیدند کافور بر مشک ناب
سوم روز کین طاق بازیچه رنگبرآورد بازیچه روم و زنگ
سحرگه که سربرگرفتم ز خواببرافروختم چهره چون آفتاب
مغنی دلم دور گشت از شکیبسماعی ده امشب مرا دلفریب
مغنی مدار از غنا دست بازکه این کار بی ساز ناید بهساز
مغنی دل تنگ را چاره نیستبجز ساز کان هست و بیغاره نیست
مغنی بساز از دم جانفزایکلیدی که شد گنج گوهر گشای
مغنی توئی مرغ ساعت شناسبگو تا ز شب چندی رفتست پاس
مغنی دگر باره بنواز رودبه یادآر از آن خفتگان در سرود
مغنی یک امشب بر آواز چنگخلاصم ده از رنج این راه تنگ
مغنی بدان ساز غمگیننوازدرین سوزش غم مرا چاره ساز
مغنی دلم سیر گشت از نفیربرآور یکی ناله بر بانگ زیر
مغنی بدان جرهٔ جاننوازبر آهنگ ما نالهٔ نو بساز
مغنی برآرای لحنی درستکه این نیست ما را خطایی نخست
مغنی درین پرده دیرسالنوایی برانگیز و با او بنال
ببار ای مغنی نوایی شگفتگرفته رها کن که خوابم گرفت
درآرای مغنی سرم را ز خواببه ابریشم رود و چنگ و رباب
مغنی ره رامش جان بسازنوازش کنم زان ره دلنواز