دفتر شعر
۴۱ شعر در این دفتر
شنیدم که در وقت نزع روانبه هرمز چنین گفت نوشیروان
ز دریای عمان برآمد کسیسفر کرده هامون و دریا بسی
نه بر حکم شرع آب خوردن خطاستوگر خون به فتوی بریزی رواست
شنیدم که فرماندهی دادگرقبا داشتی هر دو روی آستر
شنیدم که دارای فرخ تبارز لشکر جدا ماند روز شکار
تو کی بشنوی نالهٔ دادخواهبه کیوان برت کلهٔ خوابگاه؟
خبر یافت گردنکشی در عراقکه میگفت مسکینی از زیر طاق
یکی از بزرگان اهل تمیزحکایت کند ز ابن عبدالعزیز
در اخبار شاهان پیشینه هستکه چون تکله بر تخت زنگی نشست
شنیدم که بگریست سلطان رومبر نیکمردی ز اهل علوم
خردمند مردی در اقصای شامگرفت از جهان کنج غاری مقام
مها زورمندی مکن با کهانکه بر یک نمط مینماند جهان
چنان قَحط سالی شد اندر دمشقکه یاران فراموش کردند عشق
شبی دود خلق آتشی برفروختشنیدم که بغداد نیمی بسوخت
خبرداری از خسروان عجمکه کردند بر زیردستان ستم؟
شنیدم که در مرزی از باختربرادر دو بودند از یک پدر
مگو جاهی از سلطنت بیش نیستکه ایمنتر از ملک درویش نیست
شنیدم که یک بار در حلهایسخن گفت با عابدی کلهای
نکوکار مردم نباشد بدشنورزد کسی بد که نیک افتدش
گزیری به چاهی در افتاده بودکه از هول او شیر نر ماده بود
حکایت کنند از یکی نیکمردکه اکرام حجاج یوسف نکرد
مدر پرده کس به هنگام جنگکه باشد تو را نیز در پرده ننگ
یکی را حکایت کنند از ملوککه بیماری رشته کردش چو دوک
جهان ای پسر ملک جاوید نیستز دنیا وفاداری امید نیست