دفتر شعر
۴۱ شعر در این دفتر
شنیدم که در مصر میری اجلسپه تاخت بر روزگارش اجل
قزل ارسلان قلعهای سخت داشتکه گردن به الوند بر میفراشت
چو الب ارسلان جان به جانبخش دادپسر تاج شاهی به سر برنهاد
شنیدم که از پادشاهان غوریکی پادشه خر گرفتی به زور
چو دور خلافت به مأمون رسیدیکی ماه پیکر کنیزک خرید
شنیدم که از نیکمردی فقیردل آزرده شد پادشاهی کبیر
یکی مشت زن بخت و روزی نداشتنه اسباب شامش مهیا نه چاشت
حکایت کنند از جفاگستریکه فرماندهی داشت بر کشوری
همی تا برآید به تدبیر کارمدارایِ دشمن بِه از کارزار
دلاور که باری تهور نمودبباید به مقدارش اندر فزود
به پیکار دشمن دلیران فرستهژبران به ناورد شیران فرست
دو تن، پرور ای شاه کشور گشاییکی اهل رزم و دگر اهل رای
نگویم ز جنگ بد اندیش ترسدر آوازهٔ صلح از او بیش ترس
میان دو بدخواه کوتاه دستنه فرزانگی باشد ایمن نشست
چو شمشیر پیکار برداشتینگه دار پنهان ره آشتی
گرت خویش دشمن شود دوستدارز تلبیسش ایمن مشو زینهار
به تدبیر جنگ بد اندیش کوشمصالح بیندیش و نیت بپوش