دفتر شعر
۲۹ شعر در این دفتر
سخن در صلاح است و تدبیر و خوینه در اسب و میدان و چوگان و گوی
اگر پای در دامن آری چو کوهسرت ز آسمان بگذرد در شکوه
تَکِش با غلامان یکی راز گفتکه این را نباید به کس بازگفت
یکی خوبخلقِ خَلَقپوش بودکه در مصر یکچند خاموش بود
یکی ناسزا گفت در وقتِ جنگگریبان دریدند وی را به چنگ
عَضُد را پسر سخت رنجور بودشکیب از نهادِ پدر دور بود
شنیدم که در بزم ترکان مستمریدی دف و چنگ مطرب شکست
دو کس گرد دیدند و آشوب و جنگپراکنده نعلین و پرنده سنگ
چنین گفت پیری پسندیده هوشخوش آید سخنهای پیران به گوش
یکی پیش داود طائی نشستکه دیدم فلان صوفی افتاده مست
بد اندر حق مردم نیک و بدمگوی ای جوانمرد صاحبخرد
مرا در نظامیه ادرار بودشب و روز تلقین و تکرار بود
کسی گفت حجاج خونخوارهای استدلش همچو سنگ سیه پارهای است
شنیدم که از پارسایان یکیبه طیبت بخندید با کودکی
به طفلی درم رغبت روزه خاستندانستمی چپ کدام است و راست
طریقت شناسان ثابت قدمبه خلوت نشستند چندی به هم
سه کس را شنیدم که غیبت رواستوز این درگذشتی چهارم خطاست
شنیدم که دزدی درآمد ز دشتبه دروازهٔ سیستان برگذشت
یکی گفت با صوفییی در صفاندانی فلانت چه گفت از قفا
فریدون وزیری پسندیده داشتکه روشن دل و دوربین دیده داشت
زنِ خوبِ فرمانبَرِ پارساکُنَد مَردِ درویش را پادشا
جوانی ز ناسازگاریِ جُفتبِرِ پیرمردی بنالید و گفت
پسر چون ز ده بر گذشتش سنینز نامحرمان گو فراتر نشین
شبی دعوتی بود در کوی منز هر جنس مردم در او انجمن