دفتر شعر
۵۳ شعر در این دفتر
عزم وداع کرد جوانی به روستایدر تیره شامی از بر خورشید طلعتی
فقیر کوری با گیتیآفرین میگفتکه ای ز وصف تو الکن زبان تحسینم
دیگران از صدمه اعدا همینالند و مناز جفای دوستان گریم چو ابر بهمنی
تو ای بیبها شاخک شمعدانیکه بر زلف معشوق من جا گرفتی
یاری از ناکسان امید مدارای که با خوی زشت یار نهای
رهی به گونه چون لاله برگ غره مباشکه روزگارش چون شنبلید گرداند
اعرابیای به دجله کنار از قضای چرخروزی به نیستانی شد رهسپر همی
من نگویم ترک آیین مروت کن ولیاین فضیلت با تو خلق سفله را دشمن کند
خویشتنداری و خموشی راهوشمندان حصار جان دانند
در دام حادثات ز کس یاوری مجویبگشا گره به همت مشکلگشای خویش
سرایندهای پیش دانندهایفغان کرد از جور خونخواره دزد
حادثات فلکی چون نه به دست من و توسترنجه از غم چه کنی جان و تن خویشتنا؟
آن نواساز نوآیین چو شود نغمهسرایسرخوش از ناله مستانه کند جان مرا
پاس ادب، به حد کفایت نگاه دارخواهی اگر ز بیادبان یابی ایمنی
اگر ز هر خس و خاری فراکشی دامنبهار عیش ترا آفت خزان نرسد
هرچه کمتر شود فروغ حیاترنج را جانگدازتر بینی
حادثات فلکی، چون نه به دست من و تسترنجه از غم چه کنی، جان و تن خویشتنا؟
آن نواساز نوآیین، چو شود نغمهسرایسرخوش از ناله مستانه کند، جان مرا
عمری از جور چرخ مینارنگرنجه بودم، ز رنج بیماری
جان بابا، هرشب این دیوانهدلبا من شوریدهسر در گفتوگوست
سحر به دامن کهسار، لاله گفت به سنگز رنگ و بوی جوانی، چه بود حاصل ما؟
فغان که آتش کین آشیانِ ما را سوختبه غیر ناله نخیزد نوایی از دهنی
آن شنیدستم که در میدان «کورس»بانوان چابکسواری میکنند
دوش چشمت به خواب غفلت بودغافل از خویشتن، چو دوش مباش