دفتر شعر
۵۳ شعر در این دفتر
ثریای فیروزهگون چشم منکه چون آسمان پاس دلها نداشت
چون که دلدادهٔ نخستم، دیدریخت در پای من، به دست امید
بیتو ای گل، در این شام تاریدامنم پرگل از اشک و خون است
آن لالهنام لالهفروش، از دو زلف خودبر ماه و زهره غالیهپوشی کند همی
بهر تو این خجستهکتاب آورد نشاطچون یار مهربان که به دلداده میرسد
گفتم: این چشم جاودانه توبا که اسرار خویشتن گوید؟
ای پوشکین درود فرستم تو را درودوز اهل دل پیام رسانم تو را پیام
درون کلبه تنگی شبانگاهز آتشدان، به هرسو شعله خیزد
تو ای آتشین زهره کز تابناکیفروزان کنی بزم چرخ کهن را
دل تو را دادم چو دیدم روی توکز همه خوبان پسندیدم تو را
از فتنه پریشان نشود هر که پناهیدر سایه گیسوی پریشان تو گیرد
فتاد گوهر یکتای من به دست رقیباگرچه از صدف سینه خانه ساختمش
مباش جان پدر غافل از مقام پدرکه واجب است به فرزند احترام پدر
دوران روزگار دهد پند مرد رالیکن دمی که تیره شود روزگار او
موی سپید، آیت پیری است در جهانگوش تو از سپیدی مو شکوهها شنید
ای دلیران تیغ خونبار از میان باید گرفتانتقام خون آذربایجان باید گرفت
سیل آشوب، روان گشت به کاشانه ماسوخت از آتش بیدادگری خانه ما
ای باغبان طرفه که خواهی به دست عدلاز باغ ملک دور کنی مار و مور را
بعد از این دشت و دمن رشک جنان خواهد شدزلف سنبل به چمن، مشکفشان خواهد شد
چون مساعد نیست ساعد بهر نفطحمله از هر سو به ساعد میشود
سرایندهای، پیش دانندهایفغان کرد از جور خونخواره دزد
حمید، تازهجوان و شکفتهرو شده استمگر به چشمه حیوان تنش فرو شده است
بهر گشایش پل دختر وزیر راهسوی میانه رفت و رها کرد خانه را
مستیم و خرابیم ز پیمانه دشتیای بیخبر از باده مستانه دشتی