دفتر شعر
۲۲۸ شعر در این دفتر
نظر کردم به چشم رای و تدبیرندیدم بِه زِ خاموشی، خِصالی
بیهنر را دیدن صاحب هنرنیش بر جان میزند چون کژدمی
نبایدت که پریشان شود قواعد ملکنگاه دار دل مردم از پریشانی
ای طفل که دفع مگس از خود نتوانیهر چند که بالغ شدی آخر نه تو آنی
خرم تن آنکه نام نیکشماند پس مرگ جاودانی
مقابلت نکند با حجر به پیشانیمگر کسی که تهور کند به نادانی
نظر به چشم ارادت مکن به صورت دنیاکه التفات نکردند بر وی اهل معانی
یاران کجاوه، غم ندارنداز منقطعان کاروانی
چو بندگان کمر بسته شرط خدمت راروا بود که به کمترگناه بند کنی
ای که گر هر سر موییت زبانی داردشکر یک نعمت از انعام خدایی نکنی
از من بگوی شاه رعیت نواز رامنت منه که ملک خود آباد میکنی
هر دم زبان مرده همی گوید این سخنلیکن تو گوش هوش نداری که بشنوی