دفتر شعر
۲۲۸ شعر در این دفتر
چو دوستان تو را بر تو دل بیازارمچه حسن عهد بود پیش نیکمردانم
خداوندیست تدبیرِ جهان رابَری از شِبه و مثل و جنس و همتا
مظلوم دست بستهٔ مغلوب را بگویتا چشم بر قضا کند و صبر بر جفا
سپاس دار خدای لطیف دانا راکه لطف کرد و به هم برگماشت اعدا را
سخن به ذکر تو آراستن مراد آنستکه پیش اهل هنر منصبی بود ما را
طریق و رسم صاحبدولتانستکه بنوازند مردان نکو را
هر که در بند تو شد بستهٔ جاوید بماندپای رفتن به حقیقت نبود بندی را
تو آن نکردهای از فعل خیر با من و غیرکه دست فضل کند دامن امید رها
مباش غره به گفتار مادح طماعکه دام مکر نهاد از برای صید نصیب
احدا سامع المناجاتصمدا کافی المهمات
به سکندر نه ملک ماند و نه مالبه فریدون نه تاج ماند و نه تخت
چو خویشتن نتواند که میخورد قاضیضرورتست که بر دیگران بگیرد سخت
چنین که هست نماند قرار دولت و ملککه هر شبی را بیاختلاف روزی هست
علاج واقعه پیش از وقوع باید کرددریغ سود ندارد چو رفت کار از دست
مرا گویند با دشمن برآویزگرت چالاکی و مردانگی هست
یکی از بخت کامران بینیدیگری تنگ عیش و کوتهدست
به راه راست توانی رسید در مقصودتو راست باش که هر دولتی که هست تو راست
عیب آنان مکن که پیش ملوکپشت خم میکنند و بالا راست
گر اهل معرفتی هر چه بنگری خوبستکه هر چه دوست کند همچو دوست محبوبست
امید خلق برآور چنانکه بتوانیبه حکم آنکه تو را هم امید مغفرتست
هرگز پر طاووس کسی گفت که زشتست؟یا دیو کسی گفت که رضوان بهشتست؟
مرکب از بهر راحتی باشدبنده از اسب خویش در رنجست
پدرم بندهٔ قدیم تو بودعمر در بندگی به سر بردست
در چشمت ار حقیر بود صورت فقیرکوته نظر مباش که در سنگ گوهرست