دفتر شعر
۲۲۸ شعر در این دفتر
کسی گفت عزت به مال اندرستکه دنیا و دین را درم یاورست
دست بر پشت مار مالیدنبه تلطف نه کار هشیارست
گر سفیهی زبان دراز کندکه فلانی به فسق ممتازست
هرگز به مال و جاه نگردد بزرگ نامبدگوهری که خبث طبیعیش در رگست
گویند سعدیا به چه بطال ماندهایسختی مبر که وجه کفافت معینست
ره نمودن به خیر ناکس راپیش اعمی چراغ داشتنست
دشمن اگر دوست شود چند بارصاحب عقلش نشمارد به دوست
دهل را کاندرون زندان بادستبه گردون میرسد فریادش از پوست
ماه را دید مرغ شب پره گفتشاهدت روی و دلپذیرت خوست
خواست تا عیبم کند پروردهٔ بیگانگانلاغری بر من گرفت آن کز گدایی فربهست
ای نفس چون وظیفهٔ روزی مقررستآزاد باش تا نفسی روزگار هست
در سرای به هم کرده از پس پردهمباش غره که هیچ آفریده واقف نیست
شهی که پاس رعیت نگاه میداردحلال باد خراجش که مزد چوپانیست
صاحب کمال را چه غم از نقص مال و جاهچون ماه پیکری که برو سرخ و زرد نیست
ضرورتست به توبیخ با کسی گفتنکه پند مصلحت آموز کاربندش نیست
اگر خود بردرد پیشانی پیلنه مردست آنکه در وی مردمی نیست
در حدود ری یکی دیوانه بودسال و مه کردی به کوه و دشت گشت
بیا که پرده برانداختم ز صورت حالمن آن نیم که سخن در غلاف خواهم گفت
به تماشای میوه راضی شوای که دستت نمیرسد بر شاخ
چه سود از دزدی آنگه توبه کردنکه نتوانی کمند انداخت بر کاخ
شنیدم که بیوهزنی دردمندهمی گفت و رخ بر زمین مینهاد
یارب کمال عافیتت بر دوام باداقبال و دولت و شرفت مستدام باد
مرا از بهر دیناری ثنا گفتکه بختت با سعادت مقترن باد
بر تربت دوستان ماضیبگذشت بسی ز بوستان باد