دفتر شعر
۲۲۸ شعر در این دفتر
ای بلند اختر خدایت عمر جاویدان دهادوآنچه پیروزی و بهروزی در آنست آن دهاد
پسر نورسیده شاید بودکه نود ساله چون پدر گردد
بیا بگوی که پرویز از زمانه چه خوردبرو بپرس که خسرو ازین میانه چه برد
جُوشَن بیار و نیزه و بَرگُستوانِ وَردتا روی آفتاب، مُعَفَّر کُنَم به گَرد
خون دار اگرچه دشمن خردست زینهارمهمل رها مکن که زمانش بپرورد
در جهان با مردمان دانی که چون باید گذاشتآن قدر عمری که دارد مردم آزاد مرد؟
مرد دیگر جوان نخواهد بودپیریش هم بقا نخواهد کرد
ملک ایمن درخت بارورستزو قناعت به میوه باید کرد
آن را که تو دست پیش داریکس تیغ بلا زدن نیارد
آدمی فضل بر دگر حیوانبه جوانمردی و ادب دارد
تو خود جفا نکنی بیگناه بر بندهوگر کنی سر تسلیم بر زمین دارد
دیو اگر صومعه داری کند اندر ملکوتهمچو ابلیس همان طینت ماضی دارد
طمعِ خام که سودی بِکُنَمسود، سرمایه بهیکبار بِبُرد
شد غلامی به جوی، کآب آرَدآبِ جوی آمد و غلام بِبُرد
من هرگز آب چاه ندیدم چنین مدادبر یک ورق نویس که بر هفت بگذرد
مر تو را چون دو کار پیش آیدکه ندانی کدام باید کرد
دانی که بر نگین سلیمان چه نقش بوددل در جهان مبند که با کس وفا نکرد
ز دست ترشروی خوردن تبرزدچنان تلخ باشد که گویی تبر زد
روزی به سرش نبشته بودندکاین دولت و منصب آن نیرزد
از دست تهی کرم نیایدهر چند دلش جواد باشد
کسی به حمد و ثنای برادران عزیزز عیب خویش نباید که بیخبر باشد
گر جهان فتنه گیرد از چپ و راستو آتش و صعقه پیش و پس باشد
کاملانند در لباس حقیرهمچو لؤلؤ که در صدف باشد
سخن گفته دگر باز نیاید به دهناول اندیشه کند مرد که عاقل باشد