دفتر شعر
۲۲۸ شعر در این دفتر
اگر صد دفتر شیرین بخوانیگرانجان لایق تحسین نباشد
خر به سعی آدمی نخواهد شدگرچه در پای منبری باشد
تشنهٔ سوخته در چشمهٔ روشن چو رسیدتو مپندار که از سیل دمان اندیشد
هیچ دانی که آب دیدهٔ پیراز دو چشم جوان چرا نچکد؟
دوستان سخت پیمان را ز دشمن باک نیستشرط یار آنست کز پیوند یارش نگسلد
حریف عمر به سر برده در فسوق و فجوربه وقت مرگ پشیمان همی خورد سوگند
یاد دارم زِ پیرِ دانشمندتو هم از من به یاد دار این پَند
بسا بساط خداوند ملک دولت راکه آب دیدهٔ مظلوم در نورداند
وفا با هیچکس کردست گیتیکه با ما بر قرار خود بماند؟
نه سام و نریمان و افراسیابنه کسری و دارا و جمشید ماند
هرکه مقصود و مُرادَش خور و خوابست از عُمْرحَیَوانیست که بالاش به انسان مانَد
چو دولت خواهد آمد بندهای راهمه بیگانگانش خویش گردند
بسیار برفتند و به جایی نرسیدندارباب فنون با همه علمی که بخواندند
تا سگان را وجود پیدا نیستمشفق و مهربان یکدگرند
اگر خونی نریزد شاه عالمبسا خونا که در عالم بریزند
نکنی دفع ظالم از مظلومتا دل خلق نیک بخراشند
هر کجا دردمندی از سر شوقگوش بر نالهٔ حمام کند
حاکمِ ظالم، به سِنانِ قلمدزدیِ بیتیروکمان میکند
زِ دُورِ چرخ، چه نالی؟ زِ فعلِ خویش بِنالکه از گزندِ تو، مردم، هنوز مینالند
نفس ظالم، مثال زنبورستکه جهانش ز دست مینالند
آسیا سنگ ده هزار منیبه دور مرد از کمر بگردانند
بدین الحان داودی عجب نیستکه مرغان هوا حیران بمانند
چو نیکبخت شدی ایمن از حسود مباشکه خار دیدهٔ بدبخت نیکبختانند
رسم و آیین پادشاهانستکه خردمند را عزیز کنند