دفتر شعر
۲۲۸ شعر در این دفتر
نشان آخر عهد و زوال ملک ویستکه در مصالح بیچارگان نظر نکند
آنکه در حضرت بیچون تو قربی داردگر جهانی به هم آید به بعیدش نکنند
دامنآلوده، اگر خود همه حکمت گویدبه سخنگفتنِ زیباش، بَدان، بِه نشوند
آدمیسان و نیک محضر باشتا تو را بر دواب فضل نهند
تا نگویی که عاملان حریصنیکخواهان دولت شاهند
رحمت صفت خدای باقیستو آن را که خدای برگزیند
هیچ فرصت ورای آن مطلبکه کسی مرگ دشمنان بیند
الحق امنای مال ایتامهمچون تو حلالزاده بایند
ناکسان را فراستیست عظیمگرچه تاریک طبع و بدخویند
امیر ما عسل از دست خلق مینخوردکه زهر در قدح انگبین تواند بود
چه گنجها بنهادند و دیگری برداشتچه رنجها بکِشیدند و دیگری آسود
خواهی از دشمن نادان که گزندت نرسدرفق پیش آر و مدارا و تواضع کن و جود
متکلف به نغمه در قرآنحق بیازرد و خلق را بربود
مرغ جایی که علف بیند و چیند گرددمرد صاحبنظر آنجا که وفا بیند و جود
هزار سال به امید تو توانم بوداگر مراد برآید هنوز باشد زود
هر که بر روی زمین مهلت عیشی داردای بسا روز که در زیر زمین خواهد بود
اگر ملازم خاک در کسی باشیچو آستانه ندیم خسیت باید بود
نگر تا نبینی ز ظلم شهیکه از ظلم او سینهها چاک بود
روزِ قالیفِشاندَنَست امروزتا غبار از میانِ ما برود
گر خردمند از اوباش جفایی بیندتا دل خویش نیازارد و درهم نشود
هر که بینی مراد و راحت خویشاز همه خلق بیشتر خواهد
به سمع خواجه رسانید اگر مجال بودکه ای خزانهٔ ارزاق را کف تو کلید
ناگهان بانگ در سرای افتدکه فلان را محلِّ وعده رسید
یارب این نامهسِیَهکردهی بیفایدهعُمْرهمچُنان، از کَرَمَت بَر نگرفتهست امید