دفتر شعر
۲۲۸ شعر در این دفتر
حقیقتیست که دانا سرای عاریتیز بهر هشتن و پرداختن نفرماید
سفینهٔ حکمیات و نظم و نثر لطیفکه بارگاه ملوک و صدور را شاید
نه آدمیست که در خرمی و مجموعیبه خستگان پراکنده بر نبخشاید
روز گم گشتن فرزند مقادیر قضاچاه دروازهٔ کنعان به پدر ننماید
صانع نقشبند بی مانندکه همه نقش او نکو آید
یکی نصیحت درویشوار خواهم کرداگر موافق شاه زمانه میآید
ای غرّه به رحمت خداونددر رحمتِ او، کسی چه گوید؟
بندگان را ز حد به در منوازاین سخن سهل تستری گوید
بود در خاطرم که یک چندیگرچه هستم به اصل و دانش خر
برای ختم سخن دست بر دعا داریمامیدوار قبول از مهیمن غفار
به قفل و پرهٔ زرین همی توان بستنزبان خلق و به افسون دهان شیدا مار
بردند پیمبران و پاکاناز بیادبان جفای بسیار
حدیث وقف به جایی رسید در شیرازکه نیست جز سلس البول را در او ادرار
چو رنج بَرنَتَوانی گرفتن از رنجورقدم زِ رفتن و پرسیدنش دریغ مَدار
خداوند کشور خطا میکندشب و روز ضایع به خمر و خمار
عنکبوت ضعیف نتواندکه رود چون درندگان به شکار
فریاد پیرزن که برآید ز سوز دلکیفر برد ز حملهٔ مردان کارزار
نگین ختم رسالت پیمبر عربیشفیع روز قیامت محمد مختار
هاونا گفتم از چه مینالیوز چه فریاد میکنی هموار
هر که خیری کرد و موقوفی گذاشترسم خیرش همچنان بر جای دار
هر که مشهور شد به بیادبیدگر از وی امید خیر مدار
گر بشنوی نصیحت مردان به گوش دلفردا امید رحمت و عفو خدای دار
دل منه بر جهان که دور بقامیرود همچو سیل سر در زیر
جزای نیک و بد خلق با خدای اندازکه دست ظلم نماند چنین که هست دراز