دفتر شعر
۴۶ شعر در این دفتر
ای چشم و چراغ اهل بینشمقصود وجود آفرینش
همه را ده چو میدهی موسومنه یکی راضی و دگر محروم
عدل و انصاف و راستی بایدور خزینه تهی بود شاید
نظر کن درین موی باریک سرکه باریک بینند اهل نظر
نخست اندیشه کن آنگاه گفتارکه نامحکم بود بیاصل دیوار
چه نیکو گفت ابراهیم ادهمچو ترک مُلک و دولت کرد و خاتم
یکی را دیدم اندر جایگاهیکه میکاوید قبر پادشاهی
چه سرپوشیدگان مرد بودندکه گوی نخوت از مردان ربودند
نکویی گرچه با ناکس نشایدبرای مصلحت گه گه بباید
نمیرد گر بمیرد نیکنامیکه در خیلش بود قائم مقامی
هیچ دانی که چیست دخل حرامیا کدامست خرج نافرجام
نشنیدم که مرغ رفته ز دامباز گردید و سرّ گفته به کام
زخم بالای یکدگر بزنندبخراشند و مرهمی نکنند
چه رند پریشان شوریده بختچه زاهد که بر خود کند کار سخت
دشنام تو سر به سر شنیدمامکان مقاومت ندیدم
دانی چه بود کمال انسان؟با دشمن و دوست لطف و احسان
سگ بر آن آدمی شرف داردکاو دل دوستان بیازارد
غم نه بر دل که گر نهی بر کوهکوه گردد ز بار غصه ستوه
سخن زید نشنوی بر عمروتا ندانی نخست باطن امر
همه فرزند آدمند بشرمیل بعضی به خیر و بعضی شر
همه دانند لشکر و میرانکه جوانی نیاید از پیران
اگر هوشمندی مکن جمع مالکه جمعیتت را کند پایمال
این دغل دوستان که میبینیمگساناند دور شیرینی
هر که را باشد از تو بیم گزندصورت امن ازو خیال مبند