دفتر شعر
۳۱ شعر در این دفتر
از روی نکو صبر نمیشاید کردلیکن نه به اختیار میباید کرد
خفتی و به خفتنت پراکنده شدیمبرخاستی و به دیدنت زنده شدیم
نقاب از بهر آن باشد که بربندند روی زشتتو زیبایی به نام ایزد چرا باید که بربندی؟
میشنیدم به حسن چون قمریچون بدیدم از آن تو خوبتری
ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارابه وصل خود دوایی کن دل دیوانه ما را
میندانم چه کنم چاره من این دستان راتا به دست آورم آن دلبر پردستان را
ای مسلمانان فغان زان نرگس جادو فریبکو به یک ره بُرد از من صبر و آرام و شکیب
قیامتست سفر کردن از دیار حبیبمرا همیشه قضا را قیامتست نصیب
چشم تو طلسم جاودانستیا فتنهٔ آخرالزمانست
حالم از شرح غمت افسانه(ایست)چشمم از عکس رخت بتخانه(ایست)
خستهٔ تیغ فراقم سخت مشتاقم به غایتای صبا آخر چه گردد گر کنی یکدم عنایت؟
میروم با درد و حسرت از دیارت خیر بادمیگذارم جان به خدمت یادگارت خیر باد
ما ترک سر بگفتیم، تا دردسر نباشدغیر از خیال جانان، در جان و سر نباشد
بخت و دولت به برم زآب روان باز آمدوز سعادت به سرم سرو روان باز آمد
رفت آن کم بر تو آبی بودیا سلام مرا جوابی بود
یاد دارم که روزگاری بودکه مرا پیش غمگساری بود
خسرو من چون به بارگاه برآیدنعره و فریاد از سپاه برآید
باد بهاری وزید، از طرف مَرغزارباز به گردون رسید، نالهٔ هر مُرغِ زار
ایا نسیم سحر بوی زلف یار بیارقرار دل ز سر زلف بیقرار بیار
اگر چه دل به کسی داد، جان ماست هنوزبه جان او که دلم بر سر وفاست هنوز
چه درد دلست اینچه من درفتادمکه در دام مهر تو دلبر فتادم؟
من از تو هیچ نبریدم که هستی یار دلبندمتو را چون بندهای گشتم به فرمانت کمر بندم
من این نامه که اکنون مینویسمبه آب چشم پر خون مینویسم
دیدی ای دل که دگر باره چه آمد پیشمچه کنم با که بگویم چه خیال اندیشم؟