دفتر شعر
۳۱ شعر در این دفتر
بیا بیا که ز عشقت چنان پریشانمکه میرود ز غمت بر زبان پریشانم
من خسته چون ندارم، نفسی قرار بیتوبه کدام دل صبوری، کنم ای نگار بیتو
ای یار ناسامان من! از من چرا رنجیدهای؟وی درد و ای درمان من! از من چرا رنجیدهای؟
چنان خوب رویی بدان دلرباییدریغت نیاید به هر کس نمایی
هر شبی با دلی و صد زاریمنم و آب چشم و بیداری
در عهد تو ای نگار دلبند!بس عهد که بشکنند و سوگند
میمیرم و همچنان نظر بر چپ و راستتا آن که نظر در او توان کرد کجاست؟