دفتر شعر
۴۲ شعر در این دفتر
ای دل عبث مخور غم دنیا رافکرت مکن نیامده فردا را
کار مده نفس تبه کار رادر صف گل جا مده این خار را
رهاییت باید، رها کن جهان رانگه دار ز آلودگی پاکجان را
یکی پرسید از سقراط کز مردن چه خواندستی؟بگفت ای بیخبر، مرگ از چه نامی زندگانی را؟
ای کنده سیل فتنه ز بنیادتوی داده باد حادثه بر بادت
ای دل، فلک سفله کجمدار استصد بیم خزانش بهر بهار است
آهوی روزگار نه آهوست، اژدر استآب هوی و حرص نه آبست، آذر است
ای عجب! این راه نه راه خداستزانکه در آن اهرمنی رهنماست
گویند عارفان هنر و علم کیمیاستوان مس که گشت همسر این کیمیا طلاست
شالودهٔ کاخ جهان بر آبستتا چشم بهم بر زنی خرابست
آنکس که چو سیمرغ بی نشان استاز رهزن ایام در امان است
اگرچه در ره هستی هزار دشواریستچو پر کاه پریدن ز جا سبکساریست
عاقل از کار بزرگی طلبیدتکیه بر بیهده گفتار نداشت
ای دل، بقا دوام و بقائی چنان نداشتایام عمر، فرصت برق جهان نداشت
دل اگر توشه و توانی داشتدر ره عقل کاروانی داشت
فلک، ای دوست، ز بس بیحد و بیمر گرددبد و نیک و غم و شادی همه آخر گردد
سوخت اوراق دل از اخگر پنداری چندماند خاکستری از دفتر و طوماری چند
سر و عقل گر خدمت جان کنندبسی کار دشوار کآسان کنند
ای دوست، دزد حاجب و دربان نمیشودگرگ سیه درون، سگ چوپان نمیشود
دانی که را سزد صفت پاکی:آنکو وجود پاک نیالاید
هفتهها کردیم ماه و سالها کردیم پارنور بودیم و شدیم از کار ناهنجار نار
کارها بود در این کارگه اخضرلیک دوک تو نگردید ازین بهتر
ای سیه مار جهان را شده افسونگرنرهد مار فسای از بد مار آخر
ای شده شیفتهٔ گیتی و دورانشدهر دریاست، بیندیش ز طوفانش