دفتر شعر
۴۲ شعر در این دفتر
ای بی خبر ز منزل و پیش آهنگدور از تو همرهان تو صد فرسنگ
در خانه شحنه خفته و دزدان به کوی و بامره دیولاخ و قافله بی مقصد و مرام
نخواست هیچ خردمند وام از ایامکه با دسیسه و آشوب باز خواهد وام
نفس گفتهست بسی ژاژ و بسی مبهمبه کز این پس کندش نطق خرد ابکم
تا ببازار جهان سوداگریمگاه سود و گه زیان می آوریم
بد منشانند زیر گنبد گرداناز بدشان چهر جان پاک بگردان
حاصل عمر تو افسوس شد و حرمانعیب خود را مکن ایدوست ز خود پنهان
دزد تو شد این زمانهٔ ریمنآن به که نگردیش به پیرامن
دگر باره شد از تاراج بهمنتهی از سبزه و گل راغ و گلشن
پردهٔ کس نشد این پردهٔ میناگونزشترویی چه کند آینهٔ گردون
گرت ایدوست بود دیدهٔ روشن بینبجهان گذران تکیه مکن چندین
تو بلند آوازه بودی، ای روانبا تن دون یار گشتی دون شدی
گردون نرهد ز تندرفتاریگیتی ننهد ز سر سیهکاری
سود خود را چه شماری که زیانکاریره نیکان چه سپاری که گرانباری
ای شده سوختهٔ آتش نفسانیسالها کرده تباهی و هوسرانی
اگر روی طلب زائینهٔ معنی نگردانیفساد از دل فروشوئی، غبار از جان برافشانی
بسوز اندرین تیه، ای دل نهانیمخواه از درخت جهان سایبانی
همی با عقل در چون و چرائیهمی پوینده در راه خطائی