دفتر شعر
۳۰ شعر در این دفتر
سبحان قادری که صفاتش ز کبریابر خاک عجز میفکند عقل انبیا
ای مرغ روح بر پر ازین دام پر بلاپرواز کن به ذروهٔ ایوان کبریا
مورچهٔ خط تو، کرد چو موری مراکی کند ای مشک مو مور تو چندین جفا
خطاب هاتف دولت رسید دوش به ماکه هست عرصهٔ بیدولتی سرای فنا
اگر ز گلبن خلقش گلی به بار رسدبه حکم نیشکر آرد برون ز زهرگیا
ندارد درد من درمان دریغابماندم بی سر و سامان دریغا
وقت کوچ است الرحیل ای دل ازین جای خرابتا ز حضرت سوی جانت ارجعی آید خطاب
بس کز جگرم خون دگرگونه چکیده استتا دست به کام دل خویشم برسیده است
بر گذر ای دل غافل که جهان برگذر استکه همه کار جهان رنج دل و دردسر است
چرخ مردم خوار اگر روزی دو مردمپرور استنیست از شفقت مگر پرواری او لاغر است
هر دل که در حظیرهٔ حضرت حضور یافتسرش سریر خود ز سرای سرور یافت
غره مشو گر ز چرخ کار تو گردد بلندزانکه بلندی دهد، تا بتواند فکند
جانم ز سر کون به سودا در اوفتاددل زو سبق ببرد و به غوغا در اوفتاد
هرکه بر پستهٔ خندان تو دندان داردجان کشد پیش لب لعل تو گر جان دارد
دم عیسی است که بوی گل تر میآردوز بهشت است نسیمی که سحر میآرد
ای پردهساز گشته درین دیر پرده درتا کی چو کرم پیله نشینی به پرده در
ای چراغ خلد ازین مشکوةمظلم کن کنارتو شوی نور علی نور که لم تمسسه نار
ای در غرور نفس به سر برده روزگاربرخیز و کارکن که کنون است وقت کار
دلا گذر کن ازین خاکدان مردم خوارکه دیو هست درو بس عزیز و مردم خوار
آنچه در قعر جان همییابممغز هر دو جهان همییابم
دلی پر گوهر اسرار دارمولیکن بر زبان مسمار دارم
نه پای آنکه از کرهٔ خاک بگذرمنه دست آنکه پردهٔ افلاک بر درم
آتش تر میدمد از طبع چون آب ترمدر معنی میچکد از لفظ معنیپرورم
اگر به مدت جاوید ذرههای جهانسخنسرای شوندی به صدر هزار زبان