دفتر شعر
۴۸ شعر در این دفتر
هر که را، جامه پارسا، بینیپارسا دان و نیکمرد انگار
عذرِ تقصیرِ خدمت، آوردمکه ندارم به طاعت استظهار
روی بر خاکِ عجز، میگویمهر سحرگه که باد میآید:
شنیدم که مردانِ راهِ خدایدلِ دشمنان را نکردند تنگ
اِنْ لَمْ اَکُنْ راکِبَ الْمَواشیاَسْعیٰ لَکُمْ حامِلَ الْغَواشی
ترسم نرسی به کعبه، ای اعرابیکاین ره که تو میروی به ترکستان است
نبیند مدّعی جز خویشتن راکه دارد پردهٔ پندار در پیش
کَفَیْتَ اَذَیً یا مَنْ یَعُدُّ مَحاسِنیعَلانِیَتی هَذٰاٰ وَلَمْ تَدْرِ ما بَطَنْ
دیدار مینمایی و پرهیز میکنیبازارِ خویش و آتشِ ما تیز میکنی
یکی پرسید از آن گمکردهفرزندکه ای روشنگُهر پیرِ خردمند
دوست نزدیکتر از من به من استوینت مشکل که من از وی دورم
پایِ مسکینْ پیاده چند رود؟کز تحمّل ستوه شد بُختی
گر مرا زار به کشتن دهد آن یارِ عزیزتا نگویی که در آن دم غمِ جانم باشد
چون به سختی در بمانی تن به عجز اندر مدهدشمنان را پوست بر کن، دوستان را پوستین
هر سو دَوَد آن کَش ز برِ خویش براندوآن را که بخواند به درِ کس ندواند
دَلْقت به چه کار آید و مِسْحیّ و مُرَقَّعخود را ز عملهایِ نکوهیده بری دار
«نه به اَسْتَر بَر، سوارم نه چو اشتر زیر بارمنه خداوندِ رعیّت نه غلامِ شهریارم
آن که چون پسته دیدمش همه مغزپوست بر پوست بود همچو پیاز
چو پیروز شد دزدِ تیرهروانچه غم دارد از گریهٔ کاروان؟!
قاضی ار با ما نشیند، برفشاند دست رامحتسِب گر مَی خورد، معذور دارد مست را
نگویند از سر بازیچه حرفیکز آن پندی نگیرد صاحبِ هوش
اندرون از طعام خالی دارتا در او نورِ معرفت بینی
به عذر و توبه توان رستن از عذابِ خدایولیک مینتوان از زبانِ مردم رَست
تو نیکو روِش باش تا بَدسگالبه نقصِ تو گفتن نیابد مَجال