دفتر شعر
۴۸ شعر در این دفتر
چو هر ساعت از تو به جایی رود دلبه تنهایی اندر، صفایی نبینی
دوش مرغی به صبح مینالیدعقل و صبرم ببُرد و طاقت و هوش
دانی چه گفت مرا آنبلبل سحری؟تو خود چه آدمیی کز عشق بی خبری؟
شکوفه، گاه شکفته است و گاه خوشیدهدرخت، وقت برهنه است و وقت پوشیده
به دیدارِ مردم شدن عیب نیستولیکن نه چندان که گویند: بس
شکم زندانِ باد است ای خردمندندارد هیچ عاقل باد در بند
همی گریختم از مردمان به کوه و به دشتکه از خدای نبودم به آدمی پرداخت
ای گرفتارِ پای بندِ عیالدیگر آسودگی مبند خیال
گلِ سرخش چو عارضِ خوبانسنبلش همچو زلفِ محبوبان
زاهد که درم گرفت و دینارزاهدتر از او یکی به دست آر
نان از برایِ کنجِ عبادت گرفتهاندصاحبدلان، نه کنجِ عبادت برای نان
من گُرْسِنِه در برابرم سفرهٔ نانهمچون عَزَبم بر درِ حمّامِ زنان
گر گدا پیشروِ لشکرِ اسلام بُوَدکافر از بیمِ توقّع برود تا درِ چین
ترکِ دنیا به مردم آموزندخویشتن سیم و غَلّه اندوزند
اِذا رَأیْتَ اَثِیماً کُنْ سٰاتِراً وَ حَلیماًیا مَنْ تُقَبِّحُ اَمْرِی لِمْ لا تَمَرُّ کَرِیماً
دریایِ فراوان نشود تیره به سنگعارف که برنجد تُنُکآب است هنوز
این حکایت شنو که در بغدادرایت و پرده را خلاف افتاد
لافِ سرپنجگی و دعویِ مَردی بگذارعاجزِ نفسِ فرومایه چه مَردی چه زنی
همراه اگر شتاب کند، همره تو نیستدل در کسی مبند که دل بستهٔ تو نیست
پیرمردی لطیف در بغداددخترک را به کفشدوزی داد
زشت باشد دَبِیقی و دیباکه بود بر عروسِ نازیبا
اگر کشورْخدای کامران استوگر درویشِ حاجتمند نان است
دیدم گلِ تازه چند دستهبر گنبدی از گیاه رُسته
نماند حاتمِ طایی ولیک تا به ابدبمانْد نامِ بلندش به نیکویی مشهور