دفتر شعر
۵۷۳ شعر در این دفتر
آنان که غمت مایهٔ افسانه نسازندبا همدمی محرم و بیگانه نسازند
هر چند دست و پا زدم آشفته تر شدمساگن شدم ، میانهٔ دریا کنار شد
صد غم دمی بزاید، کانرا سبب نباشدز ابنای آفرینش، غم را سبب نباشد
خضر اگر بر لب کس منت آبی داردبگذر از چشمهٔ حیوان که سرابی دارد
هر زمان در فتنه خوش نامهربانی میشوداین همه غوغا برای نیمجانی میشود
عاقلان آدابت آموزند و رسوایت کننددامن جمعی به دست آور که شیدایت کنند
طریق دلبری تو مگر پری داندکه آدمی نه بدین شیوهٔ دلبری داند
هر که را نشأ غیرت به سلامت بایددر مصاف غم دل تاب اقامت باید
خرد، دارالشفا و جهل، محنتخانه میسازدخراب مستیام، کاین هردو را ویرانه میسازد
حدیث عشق جان فرسا بگوییدبه دزدان اینسخن اما بگویید
در محبت لب خشک و دل تر می خنددمست مخمور در این تنگ شکر می خندد
اهل وفا که آتش ما تیز می کنندچون شعله سر کشد همه پرهیز می کنند
که دست در خُمِ مِی زد، که خون ما جوشیدکه برفروخت که درچشم ما حیا جوشید
مدعی باز ملولست و بلایی دارددر کف آیینهٔ اندیشه نمایی دارد
کرشمه دست در آغوش نوشخند تو بادغبار فتنه سراسیمهٔ سمند تو باد
دوش در دیر مغان بودیم و کس با ما نبودگفت و گوها رفت و تشویش نفس با ما نبود
روی گرمی کو که داغم باز بوی خون دهدمرهمی نگذارد و خونابه ای بیرون دهد
عرض کردیم به زاهد که ریا نفروشدکفر اندودهٔ اسلام به ما نفروشد
دارم ز زخم غمزهٔ او لذتی که بوداما نماند جان مرا طاقتی که بود
با محبت گهر عجز و نیاز افشاندحسن مغرور برد، دامن ناز افشاند
برهمن کی ره اسلام از بیم و ستم گیردبهل تا سوی دیر آید، اجازت از صنم گیرد
گر دل اهل حقیقت در راز افشاندزاهد از دامن دل گرد مجاز افشاند
آن چنان زآتش بیداد مرا می سوزدکه ستم می گزد انگشت و بلا می سوزد
آنم که تلخی ام ز غم افزون نوشته اندراز دلم به سینهٔ مجنون نوشته اند