دفتر شعر
۵۷۳ شعر در این دفتر
ای عشق خوش تهیهٔ لذات کرده ایطوطی سدره وقف خرابات کرده ای
ای نه فلک ز خوشهٔ صنع تو دانهایوز قصر کبریای تو عرش آشیانهای
بشتاب در راه طلب، بگذر ز هر آسودنیاین ره که بی پایان خوش است، ارزد به قدم فرسودنی
بهار رفت و نکردیم عزم جای خوشیبرهنه سر بنشستیم در هوای خوشی
اگر آرایش از دکانچهٔ ناموس بستانیسر آویل تذرو و حلهٔ طاووس بستانی
تا بدانی که دوستدار کشینکشی چون من، ار هزار کشی
من صید غم عشوه نمایی که تو باشیبیمار به امید دوایی که تو باشی
نه شکیب توبه از می، نه ادب ز ما به مستیکه به چین زلف ساقی بکنم دراز دستی
گمان دارم که این درد و تحمل می کند کاریبگو با گل که استغنای بلبل می کند کاری
چندم ای نالهٔ سحر بکُشیهر دم از آتش دگر بکُشی
تا خون نخوری چاشنی درد ندانیتا دل ندهی آن چه به من کرد ندانی
باز از شراب فتنه خرابم نمی کنیدر آتش کرشمه کبابم نمی کنی
به شمعی کو صبا کرده به خلوت، خانهای داریکه از تنهاییات غم نیست گر پروانهای داری
صنم گفتم دلا جان تازه کردیمبارک باد، ایمان تازه کردی
امشب که به سر شراب داریمشکن دل ما که تاب داری
تا در قدحم بادهٔ امید نیابیمیلم به تماشای گل و بید نیابی
با گلهٔ دوستان هست حلاوت بسیگر ز کسی نشنوی، خود گله ای کن، کسی
نه از غربت اندر وطن می رویز دنبالهٔ مرگ من می روی
خوش آن گرمی ز شمع وصل مهرافروزتر باشیبر افروزی و داغ و در غمت جان سوزتر باشی
سبک بران چو از این بیقرار میگذریکه گر عنان بکشی شرمسار میگذری
َبه امید عذر خواهان ز نیاز عذر خواهیکه مسوز بیش از اینم به گناه بی گناهی