دفتر شعر
۵۷۳ شعر در این دفتر
بیار شیشهٔ می، بر گل و کلاه فشانفروغ می به گریبان مهر و ماه فشان
ای گریه، خون دل به کنار هوس مکنگلبرگ باغ قدس به دامان خس مکن
هنگام و دم نزغ، خراب نقس است ایناین حالت نزع است، دلم را هوس است این
میان دعا بر دل شب مزنز لب ناله برچین و یا رب مزن
ز خونم روی میدان تازه گردانتمنای شهیدان تازه گردان
کو می شوقی که دل مست جنون آید برونهر نگاه از دیده با صد موج خون آید برون
ساقی بیا و دامن گل بر سبو فشانمست شراب هم به ریاحین فرو فشان
تو ای زاهد برو افسانهٔ باغ ارم بشنوولی از وصف کوی او به بانگ شمه هم بشنو
ز چشم من مجوش ای گریه هنگام وصال اوکه محجوبست و می سازد هلاکم انفعال او
مسازم نا امید از خود، چو گشتم مبتلای توکه محروم از تمام خوبرویانم برای تو
تا به خون ریزیم اشارت ها نمود ابروی اومیل خون ریزی خود فهمیدم از هر موی او
اینک رسید وعده، گشاد نقاب کورفتیم تا دریچهٔ صبح، آفتاب کو
صنمی که غمزهٔ او، به صف بلا نشستهبه هوای دل مسیحا، به ره فنا نشسته
خیز و شراب حیرتم، زان قد جلوه ساز دهروی به روی عشق کن، دست به دست ناز ده
ساغر لب ریز وصل، بر کف مشتاق نهزمزمهٔ آتشین بر لب عشاق نه
عاشقی دکان رسوایی به شهر و کو منهبر دم شمشیر نه رو بر سر زانو منه
شب نشد از تاب تب پیرهن آتشکدهپیرهنم شعله بود، انجمن آتشکده
جانم ز سینه بر زه دامان بر آمدهگویی به عزم خدمت جانان بر آمده
به کشتن من عاجز شتاب، یعنی چهبه قتل صید اسیر اضطراب، یعنی چه
نه بی موجب به خاکم، از سم اسبش، نشان ماندهسمند دولت مهری بر دل این ناتوان مانده
بانگ ما کبک است، خرمن را به خرمن باز دهای که می گفتی خریدارم، کنون آواز ده
از سفر می آیی و تاراج عزت کرده ایکاروان حسن یوسف نیز غارت کرده ای
ای که سر تا قدمم را به جنون داشته ایتا مرا داشته ای، غرقه به خون داشته ای
تا مژدهٔ زخم دگر، دامن کش جان کرده ایدشوار دادن جان من، خوش بر من آسان کرده ای