دفتر شعر
۵۷۳ شعر در این دفتر
مستیی کو که خرد را ز جنون دل شکنیمشیشه ها بر سر مستوری عاقل شکنیم
بردیم ز کویش، دم سردی و گذشتیمسودیم بر آن در، رخ زردی و گذشتیم
نیشی گرفته سینهٔ خویش ریش می کنیمتا هست فرصتم ادب خویش می کنیم
مستم دگر این بیخودی از بوی که دارمدیوانگی از غمزهٔ جادوی که دارم
منم که پارهٔ غم در دهان غم دارمبه زیر ناصیه صد داستان غم دارم
به لب داغ چو با خنده به مرهم زده ایمطعن شادی به دل سوخته از غم زده ایم
دلی داریم و ما جمعی پریشان از غم اوییمکه می میرد برای درد و ما در ماتم اوییم
باز می خواهم که شوخ دل ربایی خوش کنموز برای چهره سودن، خاک پایی خوش کنم
در آتش آمدیم و فعانی نداشتیمبودیم شمع شوق و زبانی نداشتیم
ز من نبوده فغانی که دوش می کردمنصیحت غم روی تو گوش می کردم
دل ر ا چه می دهی که به دارالشفا بریماین مرغ بسمل از دم تیغت کجا بریم
چند از این بند غمت فال گشادی بزنیمبه کمان آمده عنقای مرادی بزنیم
گر نه خود را بیخود از جام جنون می ساختمدوش با این درد دل تا روز چون می ساختم
پیش بردم در قمار عشق جانان باختنصد شکافم بر دل است و یک گریبان باختن
خوش آن ساعت که می رفتی و طاقت می رمید از منتغافل از تو می بارید و حسرت می چکید ازمن
به چه رو به جلوه آید، طلب نیازمنداننه دل نیاز خرم، نه لب امید خندان
دانی که چیست مصلحت ما؟ گریستنپنهان ملول بودن و تنها گریستن
دلا رنجی ببر، کز دردمندان می توان بودنمکش گردن که خاک سربلندان می توان بودن
خوش در خور است، حسرت تو با گریستنبی یاد تو حلال مبادا گریستن
میرم ز هجر و گویم، یا رب به حسرت منکز داغ دل مسوزان، کس را به محنت من
بوستان پژمرده گردد، از دل ناشاد منیاسمن را خنده بر لب سوزد از فریاد من
نام حسنت چون برم، بر آسمان آید گرانگر به گل بادی وزد بر باغبان آید گران
نه رو از ناز می تابد، گه نظاره ماه منندارد از لطافت عارضش تاب نگاه من
تا تیغ به کف یابی، بر نفس دو دستی زنتا سنگ به دست آید، بر شیشهٔ هستی زن