دفتر شعر
۵۷۳ شعر در این دفتر
بهشت خاص شما زاهدان، نماز کنیددرون روید به فردوس و در فراز کنید
به رغم توبهٔ من چون لبت پیاله بنوشدبه روی گرم تو ساقی، که خون توبه نجوشد
دلم ز گوشهٔ گلخن به طوف باغ آمدمگر خزان شده وقت نوای زاغ آمد
مگر لب تو قرین شراب می گرددکه آب در دهن آفتاب می گردد
برهمن کیشم، که صدقم طعنه بر اصحاب زدطاق آتشخانه ام صد خنده بر محراب زد
از پی صید دگر، تا بجهاندی سمندذوق رهایی نیافت، آهوی سر درکمند
دوش از پیش نظر، چون غمش از دل برودچه کنم آه، که یک دم ز مقابل برود
گر محبت حمله بر ناموس کفار آوردبرهمن را سبحه در گردن به بازار آورد
دوش دل آرایش بزمش تمنا کرده بوددیدهٔ امید را مست تماشا کرده بود
ای گریه ریزشی، که بلا کم نمی شودسیلی که کرد جور و جفا، کم نمی شود
کدام لحظه دلم گرد غم نمیگرددهلاک درد و فدای الم نمیگردد
دودی ز دل برآمد و خون جوش می زندخون می چکد ز عقل و جنون جوش می زند
بسی در کوفتم تا یک خبر از می فروش آمدعجب کز آبروی سرو من یک دل به جوش آمد
دل مراد به گرد حصول می گردددعا به کعبهٔ حسن قبول می گردد
دل بشد فرزانه و عقل از فسون دلگیر شدمُلک شوقم را فریبت از پی تعمیر شد
اگر ز کاوش مژگان او دلم خون شدخوشم که بهر من اسباب گریه افزون شد
ترسم از اهل ورع، شوق شرابم بکشندبه بهشتم بفریبند و به خوابم بکشند
باز شاهین امیدم اوج پروازی کندلیک شوقم در هوای وصل شهبازی کند
چو مرغ سدره که در آشیان بیاسایدبه چین زلف تو جان بیاساید
آواره دلی کو روش خیر نداندپر آبله پایی که ره سیر نداند
به حکم عشق چو بر اهل صدق ره گیرندگناهکار ببخشند و بی گنه گیرند
عیدی چنین، که زاهد، اندوه دین نداردناید ز دل که ما را، اندوهگین ندارد
آنجا که بخت بد به تقاضا غلو کندکاری که یأس هم نکند، آرزو کند
آن طره چون علم به سر دوش می زندنازک سبک عنان به کف هوش می زند